خبرگزاری افغان ایرکاAfghan IRCA News Agency
حضرت فاطمه زهرا ـ سلام الله علیها ـ از دریچه زمان

فضایل و کمالات حضرت زهرا سلام الله علیها، مانند فضایل سایر معصومان است چون آن حضرت دختر خاتم پیامبران است که برای تولدش رسول خدا چنین بشارت داده شد: «انا اعطیناک الکوثر...؛ مابرای تو خیرفراوان عطا کردیم.
زمان تقریبی مطالعه: 16 دقیقه
فضایل و کمالات حضرت زهرا سلام الله علیها، مانند فضایل سایر معصومان است چون آن حضرت دختر خاتم پیامبران است که برای تولدش رسول خدا چنین بشارت داده شد: «انا اعطیناک الکوثر...؛ مابرای تو خیرفراوان عطا کردیم.
برای درک مقام معنوی و فضایل آن حضرت کافی است که روایات رسیده از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ را از خاطر بگذرانیم.
فاطمه بهترین زنان دو عالم است، افضل از همه بانوان جهان از مقام عصمت کبری برخوردار بود، و از هر حیث نسبت به بانوان جهان برتری و الگوی زنان بعد از خود است «فاطمه سیده زنان عالمین است».
مادر امّت
-----------
مکّه، غرق آینه باران نور و سرور است.
امشب، در این گوشه از خاک که مرکز آسمان و زمین است، چه خبر است؟
آیا درهای بهشت را بر زمین گشودهاند یا آسمان بر خاک نزول کرده است؟
این فرشتگان که با طبقهای عقیق و سبزه و آینه در پروازند، به تماشای کدام ماه نو به آسمان زمین سرک میکشند؟
امشب در این گوشه از خاک چه خبر است؟
محمّد صلی الله علیه وآله، آخرین سفیر خداوند در زمین را التهابی عجیب فرا گرفته است؛ التهابی نه از آن دست که در شب حرا داشت، نه آن لرزهای که از تماشای هیبت حق، در تاروپود جانش افتاده بود؛ التهابی شیرین، التهابی روشن.
محمّد صلی الله علیه وآله در انتظار مژده ای آسمانی بود.
محمّد صلی الله علیه وآله، کودکی در راه داشت؛ دختری که میآمد تا معنای زن را در گوش مردانگی فروشان تاریخ فریاد کند، دختری که می آمد، تا زن را از عمق گوره ای جاهلیت برآورد و بر سریر افراخته عصمت بنشاند، دختری که میآمد تا برای پدرش مادری کند...
هلهله برخاست.
زنان آسمانی برای در آغوش گرفتن دختر نور، بر هم پیشی میگرفتند و محمّد صلی الله علیه وآله از التهاب، تهی شده بود و سرشار از شور و وجدی آسمانی، پیشانی بر آستان شکر می سایید.
فاطمه آمده بود.
فاطمه آمده بود که تا ابد برای امّت پدرش، مادری کند.
پاره تن پیامبر صلی الله علیه وآله ...
-------------------------------------------
این شادی را گره بزنید به اوقات تلخ ما.
آخر از این همه شعفی که به شما رسیده، لبخندی به ما نمیرسد؟!
هدیه ای گرفته اید بیسابقه؛ آرامشِ بینهایت ملکوت، عصاره پاکی آفرینش، حوری های در لباس انسان، صاحب سینه ای که بوی بهشت میدهد، سیمای درخشنده ای که نورش، چشم اهل آسمان را خیره کرده است، وجودی که روی سخن فرشتگان است، صاحب نامه ای پر برکتی که کمال و فضل از حروفشان سرریز میشود.
ای رسول خدا!
تبریک، برای به بار نشستن طوبای رسالتتان.
حالا شما تکّه ای از بهشت را در آغوش دارید.
حالا دیگر خاطره نزدیکی قاب قوسین، هیچگاه از یادتان نخواهد رفت.
حالا دیگر هیچ کس به خود اجازه نمیدهد خورشید شما را بی دنباله بداند.
حالا دیگر انوار وجودتان، همه سطور زمین را پر خواهد کرد.
حالا دستهای کوچکی ـ با همه ظرافت شان ـ برای حمایت بی پایان از شما و آئین تان به گُل نشسته است و نگاه گرم و مهربانی، شما را در برابر هر چه توفان دلگرم خواهد کرد.
حالا دیگر خدیجه میتواند بیپرده با کودکش نجوا کند و از مصاحبتش آرام شود؛ حتی می تواند با نگاه به آفتابش، همه سردی روزگار را داغ ببیند.
ای رسول خدا صلی الله علیه وآله! تبریک ما را از این سوی تاریخ بپذیرید و ما را نیز در این شادی و شعف مکرّر شریک سازید؛ آخر، فاطمه ـ علیها السلام ـ پاره تن شماست.
شیطان از انتشار عشق فاطمه علیها السلام می ترسد
---------------------------------------------------------------------
زمین خدا عقیم بود؛ خشک و خالی، سوت و کور.
زمین، دلش می خواست بارور شود، سبز شود؛ اما نمیتوانست.
زمین دلش سوخت، خدا به دل زمین نظر کرد؛ خدا همیشه به دل سوخته نظر میکند.
چشمه های اشک از دل زمین جوشید، خاک زمین گل شد، خدا مشتی از گل زمین را برگرفت، از خود در او دمید و زمین پیش از آنکه باخبر شود، مادر شد.
فرزند زمین، دختری از جنس عشق بود.
تولد او شعله های آتش دوزخ را از زمین دور کرد.
خدا نام او را فاطمه علیها السلام گذاشت و با زمین عهد بست که هر کس او را دوست بدارد، آتش او را نسوزاند.
اما فاطمه علیها السلام عاشق بود؛ عاشق سوختن برای خدا و هر که به راه فاطمه علیهاالسلام دل میسپرد، دلش به آتش کشیده میشد و خدا خریدار اینچنین سوختنی بود.
سالها گذشت و زمین پر شد از عاشقان دلسوخته فاطمه علیها السلام که خدا به آنان نظر میکرد.
اما دل شیطان سیاه بود و نمیتوانست عاشق شود و به نور فاطمه علیهاالسلام حسادت میکرد.
شیطان نمی خواست زمین پر از عشق باشد، پر از نام فاطمه علیهاالسلام، او از انتشار عشق فاطمه علیهاالسلام میترسید.
همیشه در زمین کسانی هستند که دلشان بهجای عشق، پر از طمع و کینه و حسادت است و نام فاطمه علیهاالسلام در چنین دلهایی جای ندارد.
شیطان به سراغ همان دلها رفت؛ دلهای گمراه و فریب خورده شیطان، خانه عشق فاطمه علیهاالسلام را به آتش کشاندند تا شاید بتوانند نور او را خاموش کنند.
زمین دلش سوخت و از خدا خواست تا دخترش را از دنیا پس بگیرد.
او راز فاطمه علیهاالسلام را در دل خویش پنهان کرد و جای او را بر کسی معلوم نکرد.
زمین با دنیا قهر کرد؛ اما او دیگر عقیم و خالی نبود، چون همیشه حجتی از دل فاطمه علیهاالسلام بر زمین بود که آتش تنهایی را از او دور میکرد.
زمین به خدا گفت: اگر روزی از حجت عشق فاطمه علیهاالسلام خالی شود، اهلش را در خود فرو خواهد برد.
خدا به زمین وعده داد که روزی خواهد آمد که بر زمین خدا جز عاشقان فاطمه علیهاالسلام پای نگذارند و نام فاطمه در همه جای دنیا جاری شود.
... در صبح آمدنت
---------------------
جریانِ زلال چشمانت را باز کن که پدر منتظر است، بانوی رازهای نامکشوف خلقت، بانوی مهربانی و ایستادگی!
آمدهای تا از کرانه های دامانت، صحرای جنون، جوانه های یقین بزند.
آمدهای تا اقیانوس ها و رودها را چنان بشورانی که واله و شیدا، سر بر دیواره ها و جداره ها بکوبند.
آمدهای و عطر حضورت، آرامش بخش شبهای تنهایی پدر است. آمده ای و هلهله ملائک در آسمان میپیچد.
آمده ای تا لبخندهای پیامبر ادامه پیدا کند زیر سقفی که خدیجه انتظار آمدنت را می کشید.
شور و هیجانِ آمدنت را از کدام هیاهوی آسمانی میشنوم؟
نامت، راز شکوفایی بهار است.
شبهای اضطراب پدر را از مکه تا مدینه، نفسهای سرشارت آرامش بخشید.
از پشت تمام پنجره ها می نگرم؛ آسمان آبی پس از آمدنت را که چگونه می بارد به شوق و شور.
در صبح آمدنت، گویی در کشتگاه آسمان، هزار بار خورشید متولّد شده است! بوی تو را نزدیک حس میکنم.
تو را که مظلومه تاریخی، تو را که ادامه نبوّتی!
ای فراتر از ادراک بشر! آمدنت را شوریست و روزهای پیش رویت را اندوهیست سرشار.
ایستاده ای روبروی جبروت. گونه هایت خیس باران، با چنین عظمتی بندگی ات را اشک می ریزی.
دل بی تابت می تپد و تاریخ هنوز دنبال تکیه گاهی چون تو میگردد.
«تنها با یک تبسم»
----------------------
پرده از بالای تیره پوش شب فرو افتاد تا شهاب درخشان نور، بر صحیفه آفرینش نقش کند آنچه را جز با زبان زیبایی و جز به زیبایی نمیتوان نگاشت.
چراغی روشن شد؛ در خانه ای که مرکز جهان آفرینش بود؛ از صبح ازل و از اولین دقایق طلوع، بی چون و چرای ذات الهی در بطن خاک.
خانه ای که کانون صبح است در تَقابُل با سیاهی قصرهای شباندود.
چراغی روشن شد؛ در خانهای که خورشید، وامدار حرارت التهاب خویش است روزنه های آن را.
جهان چشم باز کرد به سمت دنیایی که در دامن پاکدامنی و عفاف عفیف ترین زنان جهان، پا به عرصه وجود نهاده است و دست تکان می دهد پاکدامنی همیشه زنان تاریخ را؛ زنانی که در آینه چشمان او، خدا را به تماشا نشسته اند.
فاطمه چشم گشوده است بر جهان تا جهان، خلد برین شود از نسیمی که از سمت خانه پیامبر صلی الله علیه وآله جریان گرفته است.
فاطمه آمده است تا قطع کند رشته ای را که به منتهی الیه تباهی ختم میشود.
برای آنان که پیرو ولایتند، فاطمه چراغ راهنمای بشریت است به سمت آدمیت.
فاطمه آمده است تا از ازل به ابد، ادامه یابد موج نوری که با خلقت او در جهان به نوسان در آمده است.
فاطمه علیهاالسلام، ملکه روز حشر، بر خاکی پا گذاشته است که هر ذره اش او را به تقدیس نشسته است و چشم به آسمانی گشوده که هر ستاره اش در شب و هر مولکول هوایش در همیشه پیدایش خاک، او را به بلیغ ترین واژه ها و جملات بر زبان صنع جاری کرده اند.
او آمده است تا در روز قیامت، رشته چادرش، «حبل المتین» اهل معرفت باشد. رشته چادرش در قیامت، دستگیری می کند از هرکه دست بیعت داده با علی و ولایت بی شایبه او.
فاطمه آمده است تا جهان را برهاند از هرآنچه سیاهیست؛ تنها با یک تبسم اش.
گل عفاف
-----------
چهل روز چله نشینی، چهل روز روزه داری و عبادت.
در وداع آفتاب چهلم، صدای آهنگ رحیل عشق میآید.
تو رها گشته از خاک و مسافر افلاکی.
بر فراز آسمانها، میهمان خوان بهشتی خدایی.
میکائیل با طبقی از میوه های بهشتی پذیرای تو می شود.
یک خوشه خرما و یک خوشه انگور و جامی از آب بهشت؛ تو می خوری و سیر میشوی، می نوشی و سیراب می شوی.
شب است و سکوت، تمام شهر را فرا گرفته است.
نور مهتاب، کوچه های تاریک مکه را روشن کرده است.
نور ستارگان، از جام سیاه شب می تراود. روزها و شبها از گذرگاه زمان عبور می کنند تا روز به یاد ماندنی، روز بیستم جمادی الثانی، روز روشنایی و نورافشانی آغاز شود.
دیگر پایان روزهای انتظار است.
فصل شکوفایی گلی از تبار گلهای بهار است.
ساره زوجه حضرت ابراهیم علیه السلام، آسیه همسر فرعون، مریم دختر عمران و کلثوم خواهر موسی در کنار خدیجه آمده اند تا طلوع آفتاب عفاف و نجابت را به تماشا بنشینند.
آواز حضورش به گوش میرسد.
بوی عطرش در سراسر خانه پیمبر پیچیده است.
مکه سراسر نور شد، جهان غرق سرور شد.
فرشتگان، از عرش تا فرش را شکوفه باران کردند.
... و چه زیبا فرمود:
«هر گاه مشتاق بوی بهشت میشوم دخترم فاطمه را می بویم»
آری، فاطمه علیهاالسلام گل است؛ گل محمدی.
فاطمه علیهاالسلام طلوع کرد تا خورشید گرم خانه پدر باشد.
فاطمه علیهاالسلام آمد تا نیمه دیگر علی علیه السلام باشد.
و فاطمه آمد تا شفیعه امت پدر باشد.
«یا وَجِیهَهً عِنْدَ اللّهِ إِشْفَعِی لَنا عِنْدَ اللّهِ»
خوش آمدی!
---------------
بشارتت باد مکه، شهر امان، کشور عشق!
بشارتت باد، خانه دوست، خانه عشق، خانه مهر!
اینک از راه میرسد؛ آیینه عصمت!
اینک میرسد آنکه عرش از شنیدن نامش، تواضع کنان، برمی خیزد!
میآید؛ دختر نور، همسر نور و مادر نور تا خورشید و ماه و ستاره از پرتو گلهای چادر نمازش، آیینه شوند؛ آیینه نور!
بخوان یا پیامبر صلی الله علیه وآله! بخوان سرود نور را:
اینک این جمال چهره جان است که از پرده خلقت سر بر آورده است.
این است، آن گوهری که خداوند، امانت وجودش را سفارش میکند.
این است آن زلال حقیقت که از خاک پایش، «کوثر» جاری میشود!
این است آن حقیقت محض که آسمان و زمین را محو جمال و کمال خویش کرده است.
خوش آمدی، عصاره تمام خوبی ها، کوثر، زهره؛ خوش آمدی زهرا!
طلیعه آفتاب
--------------
نبض زمان، تندتر از همیشه میتپد.
در رگهای زمین، التهاب جاری است.
نسیم، چرخزنان و جستجوگر، تمام خاک تبدار حجاز را قدم میزند.
تن تکیده کوه های صحرا، به تماشای حادثه جان تازه گرفتهاند.
نخلها، بر سر انگشتان پا ایستاده اند و خانه محمد علیه السلام را سرک میکشند.
خیل ملائک، دستافشان و پایکوبان از آسمان به سوی خانه رسول خدا فرود میآیند.
بستری از نور، خدیجه علیها السلام را در بر گرفته است.
دل در دل احمد علیهالسلام نیست، ذکر میگوید و لحظات انتظار را میشمارد.
خدیجه! گوهری که در صدف وجود تو نهاده شده، ریسمان اتصال رسالت انبیا به ولایت اولیاست.
خدیجه! کودکی که در بطن تو لب به سخن گشوده و با تو نجوا میکند، کسی است که خداوند به صدایش مشتاق است و تمام عرش الهی در وجودش متجلی است.
خدیجه! خداوند تو را برگزید تا حبیبه خویش را به تو هدیه کند.
خدیجه! غمگین نباش، اگر زنان عرب تو را تنها گذاشتند!
غمگین نباش، اگر کسی از زنان عرب برای یاری تو نیامده است.
زنان بزرگ تاریخ، به خاکسایی تو میآیند.
زنان حجاز شایسته نیستند تا قابله تو باشند.
لرزه بر اندام شیاطین افتاده است.
خدیجه! این هدیه خداوندی است که در عوض مجاهدت های تو با فقر و تحمل کینه های عرب به سویت نازل شده.
خدیجه! اگر نیکان روزگار، حجت خدایند؛ دردانه تو حجت بر حجج الله است.
این همان بانویی است بیشمیم دل انگیز نگاهش، بهشت را نه جذبه ای است و نه زینتی.
بانویی است که از فریاد حقیقت خواهش، در و دیوار به لرزه می افتند و کفار، به رعشه.
این همان ناجی کشتی نوح است؛ وقتی که در تلاطم امواج، نه پناهی می یافت و نه مفرّی.
این بانو، کسی است که پرتوی از انوار قدسی اش، آتش را بر خلیل گلستان کرد و گوشه چشم عنایتش، گهواره موسی را از گرداب هلاک رهانید.
این بانو، کسی است که بارقه الطافش، عیسی را دم مسیحایی داد و محمد علیه السلام را از شمیم عطر بهشت سرمست نمود.
ای خدیجه! کودک معصوم تو «فاطمه علیها السلام » است، همان ناموس الهی که خداوند به خلقتش فخر میکند.
مولود آیینه و آفتاب
----------------------
لحظاتِ انتظار، کمکم داشت به پایان میرسید.
دردی غریب، خدیجه را در خود فرو برده بود.
زنان قریش، به جرم پیوندش با یتیم بنیهاشم، از او کناره گرفته بودند.
خدیجه با دردِ خویش تنها مانده بود؛ امّا شوقِ دیدارِ نوزاد آسمانیاش تحملّ درد را بر او آسان میکرد.
لحظه مبارکِ مولود فرا رسیده بود و درد، به اوج.
خدیجه لب میگزید، چشمها را بر هم گذاشته و از درد تنهایی میگریست.
... و ناگهان عطری بهشتی، فضای خانه را پر کرد.
زمزمه هایی لطیف به گوش خدیجه رسید. سر برداشت؛ خدای من! چه میدید؟
خدیجه به آرامی لب گشود: «شما کیستید؟»
بانویی از میانشان لب گشود: «غمگین مباش خدیجه! ما به اذنِ خداوند برای خدمتگزاری تو آمدهایم.
من سارهام؛ همسر ابراهیم، او آسیه ـ همسر فرعون ـ است، این بانو، مریم ـ مادر مسیح علیهالسلام ـ و آن دیگری، کلثوم ـ خواهر موسی علیهالسلام ـ است؛ ما در بهشت نیز همنشین تو خواهیم بود.»
خدیجه از حیرت و شوق، درد را از یاد برد.
راستی نوزاد او که بود که بزرگترین زنان عالم به خدمتگزاری او افتخار میکردند؟
ناگهان نوری ملکوتی، فضای خانه را پر کرد.
نور از روزنه و دریچه های خانه بیرون رفت و چشم اهالی مکه را به خود خیره کرد.
نوایی آسمانی در فضا طنین انداخت:
«اشهد اَن لا اله الا الله؛ و أنَّ أبی سید الانبیاء، و أَنّ بعلی سید الاوصیاء؛ و وُلْدی ساده الاسباط؛ گواهی میدهم خدایی جز خدای یگانه نیست، پدرم آقای پیامبران است، شوهرم سرور اوصیا است و فرزندانم برترین سبطهای پیامبرانند.»
و مولود آیینه و آفتاب، قدم بر چشمِ گیتی نهاد،
فاطمه، بانوی بهشتی که بهانه خلقت بود و خشنودی خدا در رضایت او و خشمِ الهی در غضبش، فاطمه نام گرفت. آمدنش گرامی!
ای بانوی آب!
----------------
سلام بر فاطمه!
سلام بر روشنای دیده آل طاها، بر بیکران عشق در دامان هستی!
فاطمه جان!
ای ارتفاع خاک تا افلاک! کتیبه های زندگی تو، از خطوط آزادگی و نقوش صلابت و صفا لبریز است.
تو گلبرگ مادری را بر گیسوان نیلوفرها، شقایق ها و نسترن ها شانه زدی.
ای انیس آفتاب و ای بانوی آب! تو را می شناسم؛ تو را که مفهوم شعر نابی، تو را که تلفیق آیینه و آفتابی.
وقتی تو طلوع کردی، خورشید به کسوف نشست و ماه، آهی کشید از سر شرمساری. تو در گاهواره «انا أعطینا» به بیداری «کوثر» برانگیخته شدی.
ملایک را به «فَصلّ لربّک و انحر» وا داشتی و همه ندیمههای نادانی را به حوزه «اِنَّ شانئک هو الابتر» نوید دادی.
تو را همیشه به یاد دارم، ای نگاهت چونان سپیده ای بر آینه! تو را به نام می خوانم ای تابناک!
ای اهتزاز صدای بلال بر بام کعبه دلها!
ای بارگاه نعمت و رحمت!
ای حرمت حجاب!
ای پرستوی همه هزاره ها!
منظومه بهار را میهمان دلهای همگان کن، جوانه های جاودانگی را بر دیار ما برویان، روح زن بودن را به زنان ما بیاموز و به آنان هدیه مردپروری عنایت کن!
کوثر زلال عشق
-------------------
سلام بر زهرا علیها السلام، کوثر جاری رسول صلی الله علیه وآله، سلام بر عزیزترین نازدانه نور، سلام بر فاطمه علیها السلام، بر بتول علیها السلام.
سلام بر دل انگیزترین غزل هستی، جاودانه ترین خورشید عشق!
سلام بر یاس سپیدی که عطر دل انگیزِ وجودش، از ابتدای شکفتنش، تا همیشه دوران، مشامِ جان را مینوازد!
سلام بر زیباترین آیه نور، «إنّا أعطیناک الکوثر»!
سلام بر پاره تن پیامبر صلی الله علیه وآله ، همه هستی حیدر علیه السلام !
سلام بر تو...!
تو که آینهدار عصمت خداوند در زمینی!
تو که سرشاری از مهر و مهربانی.
فاطمه! تو آمدی تا جهانی از روشنایی، دریایی از آگاهی و بینش را به انسانها هدیه کنی.
آمدی تا عرش را به فرش پیوند دهی و واسطه فیض الهی باشی.
بانوی عشق!
در سپیدهدمِ میلاد تو کوثرِ زلالِ عشق جاری شد و بهار، به خانه رسول قدم گذاشت.
گل محمدی، شکوفاییات مبارک!
یادگار لحظه ها
-------------------
هنوز، کوچه های مدینه بوی تو را میدهند.
عطر وجودت همه جا را فرا گرفته و صدای نیایش و گریه شبانه ات پای آن درخت، هنوز به گوش می رسد.
هنوز صدای آسیابت که گندم ها را آسیاب می کردی، گوشها را نوازش می دهد و بوی نان تازه خانه ات جانمان را مست و مدهوش می سازد.
به آن نان جوینی که هر روز بر سر سفره محبّت خانواده ات بود و بر روی آن حصیری که در کف خانه ات گسترده بود فکر میکنم و به آن همه سادگی وجودت.
گردنبندی که گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشانید، فقیری را بی نیاز کرد، پیاده ای را سوار کرد و عاقبت به دست صاحبش بازگشت.
هنگامی که زاده شدی، فرشتگان به پیشواز حضورت گرد آمدند و تو را با نور بهشتی شستشو دادند.
ای همسر اسد، قلب پیمبر، مادر گلهای پرپر!
ای که جز علی همتایی نداری. ای که پدر در مقابل قامت زهراییات می ایستد و بر دستان مبارکت بوسه میزند!
صدای مناجاتت بر سجاده زمینی، فرشتگان را به زمین فرا میخواند.
تبسّم تو روشنای بهشت است و بهشتیان را به جستجوی آفتاب فرا میخواند.
تو تنها یادگار پدر بودی.
محبوبه خدا و خلاصه نیکی! شفاعت کن امتت را.

- منبع: خبرگزاری افغان ایرکا
- لینک کوتاه
دیدگاه شما درباره این خبر چیست؟
دیدگاه خود را محترمانه و روشن با دیگران به اشتراک بگذارید.
نظرات مخاطبان
0 دیدگاههنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ شما آغازکننده گفتوگو باشید.