رجوع
اسطورة جهاد فرهنگی مردم افغانستان
اسطورة جهاد فرهنگی مردم افغانستان
تاريخ النشر: 1391/03/10 19:23رمز الخبر: 10367المصدر: آژانس خبرگزاری افغان ایرکا

آنچه را که در ذیل مطالعه می کنید:
تحت عنوان استوره جهاد فرهنگی مردم افغانستان ، روایتی از زندگی شخصیت برجسته ای فرهنگی کشورمرحوم استاد خلیل الله خلیلی شاعر نام آور وطن که به قلم یکتن از دوستان نزدیکش ، جناب الحاج محمد ضیاء جاهد تحریر گردیده که از سوی ایشان به خبرگزاری افغان ایرکا ارسال گردیده است و نظر به اهمیت موضوع و به خاک سپاری مجدد استاد خلیل الله خلیلی دیروز سه شنبه 9/3/1391 در محوطه دانشگاه کابل،در کنار مقبره سید جمال الدین افغانی .
آژانس خبرگزاری افغان ایرکا به لحاظ اهمیت موضوع اقدام به نشر آن نمود تا ادای دین کوچکی نسبت به آن شخصیت بزرگ فرهنگی و موثر کشور باشد.
سرویس فرهنگی
خبرگزاری افغان ایرکا
خلیل الله خلیلی، در سال 1286 خورشیدی در کنار رودخانة کابل و در محلی به نام «باغ شهر آرا» که روزگاری تفریحگاه شاهان مغول بود، دیده به جهان گشود.
پدرش میرزا محمد حسین خان معروف به «مستوفی الممالک» یکی از مهم ترین رجال آن عصر به شمار می رفت. مادر خلیلی نیز دختر یکی از خوانین «کوهستان پروان» و خواهر «عبدالرحیم خان»، نایب سالار هرات بود. هفت ساله نشده بود که مادر را از دست داد
و در یازده سالگی پدرش به فرمان دولت امان الله خان به دار آویخته شد. پس از کشته شدن پدر خلیلی، تمام دارایی او ضبط و خود خلیلی نیز تبعید شد. خلیلی در آن روزگار با دشواری های بسیار درس خواند و به تدریج ادبیات فارسی، تفسیر، منطق و حدیث را از استادان عصر خود فرا گرفت.
استاد خلیلی، در دورة نادرخان پدر محمدظاهرشاه، و نخست وزیری هاشم خان دوباره تبعید و زندانی شد. اما با روی کار آمدن شاه محمود خان از زندان آزاد شد.
استاد خلیلی در زمان جهاد مردم افغانستان علیه ارتش شوروی، مدتی در مریکا و چند کشور دیگر به سر برد و سپس به پاکستان آمد. او در 14 اردیبهشت 1366 خورشیدی در پاکستان وفات یافت و در همان جا نیز دفن شد.
استاد در سال 1332 شمسی علاوه بر اجرای وظیفه در دارلانشای وزرا در کابینة شاه محمودخان، به حیث رییس مستقل مطبوعات مقرر شد و در سال 1333 به سمت مشاوریت پادشاه سابق، موقعیت خاصی را در نظام سلطنتی به دست آورد.
او مثنوی مولا جلال الدین بلخی را که در ایام طفولیت مطالعه کرده بود، سر از نو مطالعه کرد و وجودش را با گلبانگ نای و سماع نوازش داد.
کتاب «فیض قدس» در مورد بیدل، رسالة «از بلخ تا قونیه»، «شرح احوال سنایی»، کتاب «نی نامه» را دربارة مولانا در همین دوره تالیف کرد. این گلدسته ها به شمول کتابی دربارة غزنویان، رسالة آرامگاه بابر، رسالة کلیات مخطوط حکیم مجدود سنایی، رساله یمگان راجع به آرامگاه ناصرخسرو بلخی وکتاب نورهان، با خامة شیوای استاد خلیلی نگارش یافته اند.
نغمه های دل آویز استاد روز تا روز جان سوزتر گردید و سخنان و اشعار وی با سوز و عشق و چاشنی درد درآمیخت. غزل های عاشقانه انتشار کرد و مثنوی های عارفانه سرود و چکامه های استادانه نگاشت.
علاوه بر سیرهای معنوی، سیرهای آفاقی نیز کرد. به کشور های اروپایی و آسیایی؛ ایران، هند و قونیه سفر کرد. در مزار مولانا جلال الدین بلخی، خطابه یی شیوا و شورانگیزی به نظم و نثر ایراد کرد. در محافل ادبی ایران شرکت کرد و با سرایش های بی بدیل خود، زبان زد تمام فارسی زبانان شد.
***درست 31 سال پیش از امروز، در تابستان 1360، هنگامی که در بورد علمی جمعیت اسلامی افغانستان در اسلام آباد، افتخار خدمت گزاری به جهاد شکوهمند وطنم را داشتم، استاد شهید پروفیسور برهان الدین ربانی، از پیوستن استاد خلیلی به سنگردارانِ حماسه آفرینِ افغانستان، نوید دادند.
استاد خلیلی که صیت جلالش و شهرت شعر و ادبش منطقه و جهان را فرا گرفته بود، به اجبار در امریکا می زیست و از ناله و فریاد هموطنانش که در میان شعله های آتش ددمنشانِ قشون سرخ اتحاد شوروی می سوخت، رنج می برد و شکوه سر می داد.
به دستور استاد شهید (برهان الدین ربانی) وسایل رهایش و آسایش استاد خلیلی را تهیه دیدیم و در روز موعود با جمعی از دانشمندان به شمول داکتر نصری حق شناس (رییس بورد علمی و مشورتی جمعیت اسلامی افغانستان) به استقبال استاد خلیلی به میدان هوایی اسلام آباد رفتیم.
همه با اشتیاق تمام، دیدارِ این شاعر شکرشکن و عاشق سنگردارانِ طاغوت شکن را انتظار می کشیدند. عقربة ساعت به کُندی می چرخید و گرما بیداد می کرد. سرانجام این شاعر و ادیبِ چیره دست با ابهت و صلابت ویژه یی، از دور نمایان شد. همةمان را به آغوش کشید و مورد تفقد قرار داد.
استاد خلیلی این ابرمرد شعر و ادب و پروردة دنیای سیاست و کیاست، برای من ناآشنا نبود. بار نخست در سال1350 در زمان صدارت مرحوم محمد موسی شفیق، هنگامی که کارمند رادیو افغانستان بودم، به مناسبت برگزاری سمینار شاعر بزرگ کشور، سنایی غزنوی، مصاحبة اختصاصی یی با ایشان در منزل شان در کارته پروان انجام دادم که از طریق رادیو افغانستان به دست نشر سپرده شد.
به خانة استاد برای مصاحبه رفتم. برخی شخصیت های علمی و سیاسی کشور نیز مانند غلام علی آیین، که همه برای ملاقات با استاد خلیلی گرد آمده بودند، آن جا حضور داشتند. پس از چند ساعتی انتظار، بالاخره ایشان از غزنه، از مزار سنایی غزنوی، بازگشتند و با نیرویی فوق العاده، با همه مصافحه کردند.
نوبت مصاحبة من رسید. خودم را معرفی کردم و از ایشان خواستم به پرسش هایم پاسخ بگویند. با مهربانی پذیرفتند و حدود نیم ساعت صحبت کردند. آن چه لازم می دانستند دربارة سنایی غزنوی و سمینار گفتند. با اظهار سپاس با استاد وداع کردم در حالی که خاطره های دل انگیزی از استاد و سخنانِ گُهربارش با خود می بردم.
سال ها سپری شد. حوادث گونه گونی روی داد. کودتای مرحوم سردار محمد داوود خان با حمایت رفقای پرچمی اش، نظام فرسوده و دموکراسیِ قلابی شاهی را از بیخ وبن برچید و فضای تاریک و مختنق کشور را با روشنیِ نویدهای نظام جمهوری، منور و معطر ساخت و جنب وجوشی بی سابقه و بی نظیر را در میان جوانان و روشن فکران پدیدار نمود و آفتاب امید برای نجاتِ کشور از عفریتِ جهالت و فلاکت، طلوع کرد.
اما سردار داوود بهای اشتباه ها و خبط های سیاسی اش را که ناشی از استنشاق گاز مسموم کنندة کمونیسم بود، پرداخت و خود و ملت خود را در آتش سوزان تجاوز قشون سرخ اتحاد شوروی سوختاند. با تاسف، پسرهای کاکای داوود خان، سردار محمدظاهرشاه و سردار محمدولی جان فرزند فاتح کابل، از قصرهای روم و ایتالیا این آتش و دود را از دور نظاره می کردند و با انتشار یگان اعلامیه، اشک تمساح می ریختند.
ملاقات دوبارة استاد خلیلی در اسلام آباد و دردِ هجرت، پیوند و صمیمیت خاصی میانِ ما ایجاد کرد. او مرا مجاهد بی سر می نامید و با من هم چو فرزندش صحبت می کرد. استاد خلیلی که با چه گونه گیِ شخصیت شاه و بستگانش آشنایی کامل داشت، گاه گاهی با احتیاط، از اوضاع و احوال سردمداران ارگ شاهی سخن می زد.
از نزدیکی اش با شاه و رفت وآمد به دربار اظهار ندامت می نمود. از رنج و آلام مردم مظلوم و بی پناه خود، فداکاریِ و حماسة رزمنده گان و سنگرداران و مجاهدینِ افتخارآفرینِ کشور، با سوز و گداز یاد می کرد و اوج احساس عمیق اسلامی، انسانی و وطنی خویش را در لابه لای اشعار رزمی و حماسی اش متبارز می ساخت.
باری مرحوم استاد خلیلی در مورد تبعیدش به عربستان و عراق و انحلال حزبش چنین گفت: «پادشاه سابق قهر وخشم خود را با مالیدنِ بازوی چپِ خود آشکار می کرد. هنگامی که بعد از سفرش به مسکو و بازگشت به کشور، به حضور وی مشرف شدم، با لحنی متفاوت از گذشته پرسید: «استاد به چه کارهایی مشغول هستید.»
در پاسخ گفتم عده یی از جوانان و دانشمندان گردهم آمده اند و در چوکات حزب، به ترقی و تعالی کشور می اندیشند و تلاش می ورزند. پادشاه خاطرنشان کرد که از مسکو به من گفته اند که حزب شما به این و آن تاپة کمونیستی می زند و روابط دو کشور را خدشه دار می سازد.
همان بود که زودی به کشورهای عربی تعبید شدم و گلیم حزب برچیده شد.»مرحوم استاد خلیلی از دوستانش مانند مرحوم پژواک و داکتر عبدالمجید وزیر عدلیه و مرحوم داوود یاد می کرد. از این که داکتر عبدالمجیدخان به اسلام آباد هجرت کرده بود و راهی امریکا بود، آرزو کرد با وی ملاقات کند.
همان بود که چنین ملاقاتی در منزل اینجانب (نگارنده) صورت گرفت. مرحوم استاد خلیلی از دوست دیگرش مرحوم پژواک انتقاد می کرد که چه گونه به رغم بازگشت به افغانستان در زمان ببرک مارمل و زنده گی در هند و پاکستان بدون تماس مستقیم با مجاهدین و بلند کردن ندای آزادی افغانستان در اشغال شوروی، رسالت خود را در قبال ملت مظلوم افغانستان ادا نکرد.
استاد خلیل الله خلیلی حتا تا هنگام رفتن به بستر خواب نیز شعر و نثر می نوشت. از چکامه های معروف «آخرین عیار خراسان» که در اسلام آباد به سنگرداران دلیرش اهدا کرد. او هفته یی یک یا دو بار مرا به رفتن به نزدیک ترین رستورانت به دفتر بورد علمی و مشورتی جمعیت اسلامی در اسلام آباد دعوت می کرد. هنگام دیدار با دوستان، متبسم بود،
آهسته آهسته قدم برمی داشت و قصه و داستانی را بیان می کرد و یا شعری می خواند. از حافظة قوی و معدة سالم خود اظهار خوشی می کرد و آن را عطیة خداوندی می خواند. او یگان شب به کلبة فقیرانة من می آمد و آن را با صحبت های شیرینش معطر می ساخت.
شبی، از پدرکلانم پرسید و تصادفی دریافت که پدر و خانوادة استاد خلیلی، با پدرکلان من در باغبان کوچه کابل همسایه بوده اند. با شگفتی بسیار، خاطره هایش را از آن همسایه گی بیان کرد.
روزی استاد به خاطر وضع زنده گی بی سروسامانم در دیار هجرت، اظهار همدردی کرد و پرسید چرا به یکی از کشورهای اروپایی یا امریکایی رحل اقامت نمی افگنم. در پاسخ از اشتیاق خود به رفتن به عربستان سعودی گفتم.
به زودی استاد شهید (استاد ربانی) از پشاور به اسلام آباد تشریف آوردند و در این باره که استاد خلیلی در غیابم با ایشان در میان گذاشته بودند، وعده سپردند که زمینه اش را مساعد خواهند کرد.
من به حیث ژورنالیست رادیو تلوزیون و آگاه امور سیاسی و فرهنگی در بخش سیاسی و فرهنگی بورد علمی و مشورتی جمعیت اسلامی افغانستان ایفای وظیفه می کردم و استاد شهید را در ملاقات های شان با دیپلمات های کشورهای علاقه مند به جهاد افغانستان یاری می رساندم.
روزی سکرتر سفارت ایتالیا دربارة استاد خلیلی سخن زد و از ترجمة بعضی از اشعار وی به زبان ایتالیایی اظهار افتخار و مباهات نمود. همین که از من شنید استاد خلیلی در اسلام آباد تشریف دارند، با شور و علاقة عجیبی به ملاقات استاد شتافت و از محضر استاد بهره مند شد.
استاد خلیلی، دعوت این ادیب و نویسندة اروپایی را پذیرفت. آشنایی این دیپلمات ایتالیایی به شعر و ادب فارسی دری، تصوف و صوفی های برزگ جهان اسلام، استاد را شگفت زده ساخت؛
به ویژه هنگامی که کتابخانة او را با کلیات شاعرانِ شهیر کشور و کتاب های معروف علمای فارسی زبان مزین یافت، علاقه و زحمت های آن ایتالیاییِ ادب پرور را در راستای آموزش زبان و ادب فارسی و ترجمة اشعارش ستود و برای وی توفیق بیشتر تمنا کرد.
استاد خلیل الله خلیلی، این ادیب بی همتای افغانستان، در فصل اخیر تاریخ ادبیات افغانستان، فرخی سیستانی و عنصری بلخی را در قصیده، و بیهقی را در نثر زنده کرد و ثابت کرد که فرزندان دانشمند و فرهمند افغانستان، پسرانی اند که نشان از پدر دارند.
نام چو جاوید شد مردنش آسان کجاست!
ناله به دل شد گره، راه نیستان کجاست
خانه قفس شد به من، طرف بیابان کجاست
اشک به خونم کشید، آه به بادم سپرد
عقل به بندم فگند، رخنه زندان کجاست
گفت پناهت دهد، در ره آن خاک شو
آن که شدم در رهش، خاک بگو آن کجاست
روز به محنت گذشت، شام به غم شد سحر
ساقی گل چهره کو، نعره مستان کجاست
در تف این بادیه، سوخت سراپا تنم
مزرعه ام آتش گرفت، نم نم باران کجاست
ابر سیه شد پدید، باز به چرخ سخن
اختر برج ادب، مرد سخندان کجاست
هم نظر بوعلی، هم قدم بوالعلا
هم نفس رودکی، همدم سلمان کجاست
مرد نمیرد به مرگ، مرگ ازو نام جست
نام چو جاوید شد، مردنش آسان کجاست
س.ج.کابل