رجوع
گزارش هایی از قربانیان آزار و اذیت جنسی در ادارات دولتی و غیردولتی در کشور
پس از ترک همسرم مجبور شدم با مشکلات اقتصادی گوناگون دست وپنجه نرم کنم. در شهر بی دروپیکری چون کابل، سخت می توان از پس مصارف زنده گی برآمد.
تاريخ النشر: 1395/02/19 13:45رمز الخبر: 32327المصدر: خبرگزاری افغان ایرکا

<p style="text-align: justify;">مصاحبه با شماری از قربانیان آزار و اذیت جنسی در ادارات دولتی و غیردولتی در کشور نام همۀ مصاحبهشوندهها مستعار است؛ اما روایتها کاملاً حقیقی می باشد. <br />
<span style="color: rgb(255, 0, 0);"><strong><span>زهره: </span></strong></span>پس از ترک همسرم مجبور شدم با مشکلات اقتصادی گوناگون دستوپنجه نرم کنم. در شهر بیدروپیکری چون کابل، سخت میتوان از پس مصارف زندهگی برآمد؛ آن هم برای زنی تنها که تمامی داروندارش فرزند سه سالهاش میباشد. هرجا که صحبتی از کار و کاریابی میشد سر میزدم و سعی میکردم برای خودم کاری دستوپا کنم. از سر ناچاری و ناامیدی بالاخره تصمیم گرفتم به تشکیلات پولیس بپیوندم. در ابتدا همهچیز خوب بود. فرماندۀ قطعه مراحل ثبتنامم را به سرعت پیش برد. اما هنگامی که سرباز شدم مدارکم را پیش خود نگه داشت؛ در واقع آنها را به گروگان گرفت. به من گفت به دفترم بیا تا مدارک و منظوریات را بدهم. من هم که هیچ از کار وی سر در نمیآوردم به دفترش رفتم. فرمانده پس از ورودم به دفتر در را قفل کرده و بلافاصله بدنم را لمس کرد. از شرم صدایم را نکشیدم. پس از این تجربۀ تلخ، فرمانده به بهانههای گوناگون بارها به دفتر کارم میآمد و مرا نظاره میکرد و برای مدتها به من خیره میماند. آنقدر رفتار این مرد را تحمل کردم تا این که همهچیز تغییر کرد و برای همیشه از شرش راحت شدم.<br />
<span style="color: rgb(255, 0, 0);"><strong>سمیرا: </strong></span>نه ماه میشد که بیکار بودم. بالاخره یک روز یکی از دوستانم زنگ زد و از من خواست تا در یک انستیتوت تازهتأسیس به عنوان منشی دفتر کار کنم. من هم از فرط بیکاری قبول کردم. یک هفته از کار جدیدم گذشت. همهچیز عادی بود و همه اعضای دفتر هم رفتارشان با من خوب بود. اما پس از گذشت چند روز رفتار رییس دفتر تغییر کرد. یک روز که من و رییس در دفتر با هم تنها بودیم، رییس خود را به من رساند و کنارم نشست. سعی داشت به من نزدیک و نزدیکتر شود. هرچه خود را دور میکردم باز چوکیام را پیش میکشید. من که سخت اعصابم بههم ریخته بود و بسیار ترسیده بودم، فریاد زدم که چه میکنی. بسیار دلهره داشتم. میترسیدم که مبادا کاری کند. در همان گیرودار کسی به من زنگ زد و رییس هم از من فاصله گرفت و رفت. از آن روز کلاً رفتارم را تغییر دادم. دیگر با رییس برخورد خوبی نداشتم. او هم تغییر رفتارم را درک کرد. پنج روز پس از آن رویداد، به یک بهانه مرا از دفترش کشید و باز هم بیکار شدم. با نفسی راحت کار را رها کردم و به خانه برگشتم.<br />
<span style="color: rgb(255, 0, 0);"><strong>نرگس:</strong></span><strong> </strong>علاقۀ شدیدی به کار در رسانهها داشتم. عاشق گویندهگی بودم و همیشه سعی میکردم که خودم را در یکی از شبکههای تلویزیونی جا بزنم. دوستان و خانواده و استادانم همواره مرا در این راه تشویق میکردند. خوشبختانه توانستم در یکی از رسانههای دیداری کار پیدا کنم. فکر میکردم به تمامی آرزوهایم دست یافتهام. درست یک روز پیش از شروع کارم؛ رییس شبکۀ تلویزیونی که تمامی روند کاریم زیر نظر او بود، به من با رویۀ بسیار زشت پیشنهاد ایجاد رابطۀ دوستی و ازدواج کرد و تهدید کرد که اگر قبول نکنم مرا اخراج خواهد کرد. از فردای همان روز در آن شبکه پای نگذاشتم و دیگر هوس گویندهگی به سرم نزد.</p>