رجوع
ریشه های دوگانه داخلی آمریکا در افغانستان
تاريخ النشر: 1389/12/20 0:0رمز الخبر: 4385المصدر: آژانس خبری ایرکا

افغانستان از معدود کشورهایی است که دولت های خارجی توانسته اند بر آن حاکم شوند و دولت مرکزی مقتدری در این قلمرو شکل گرفته است. در پاسخ به چرایی این وضعیت می توان به مجموعه وسیعی از عوامل داخلی و بین المللی توجه را معطوف کرد. اما به ضرورت واقعیات این کشور منطقی تر به نظر می رسد که مولفه های داخلی را اعتبار بیشتری اعطا کرد. در جامعه افغانستان شاهد وجود هویت چند گانه و فقدان هویت ملی هستیم. برجسته ترین عنصر این هویت چند گانه مقوله قومیت است. در کنار این ویژگی خصلت دیگر در افغانستان وجود حاکمیت تقسیم پذیر و به عبارتی حاکمیت اعتراض شده است.
* مولف: دکتر حسین دهشیار1
مقدمه
از معدود کشورهایی که بعد از شکل گیری نظام بین الملل مدرن در منطقه تحت اشغال و کنترل قدرت های بزرگ اروپایی قرار نگرفت، افغانستان است.
کاری که امپراطوری های انگلستان، روسیه و اتحاد جماهیر شوروی قادر به انجام آن نشدند، ایالات متحده آمریکا در عصر باراک اواما، با بسیج تمامی منابع بالاخص نظامی، تکنولوژیک و اقتصادی در صدد تحقق آن است.
افغان ها در طول سده های متوالی ، در برابر فشارهای نظامی اروپائیان مقاومت کردند و این فرصت را برای کشورهای بزرگ اروپایی به وجود نیاوردند که آنها را مقهور سازند. امروزه نیز این کاملا مشهود است. که آمریکا نیز قادر به مقهور ساختن این مردم نخواهد شد.
این که دولت باراک اواما، تاریخ می سال 2011 را زمان آغاز عقب نشینی نیروهای رزمی خود بدون توجه به شرایط عملیاتی تعیین کرده است، خود دلالت بر این نکته اساسی دارد که درک مبسوط در بین تصمیم گیرندگان آمریکایی وجود دارد که به زیر سلطه در آوردن افغان ها بالاخص پشتوهای مسلح گسترده در جنوب و جنوب غربی وجود ندارد و شیوه های کارآمدتر دیگری باید برای تحقق اهداف بکار گرفته شود.
این تنها غربیها (اروپائیان و آمریکائیان نیستند که در به زیر فرمان در آوردن و حرف شنو کردن افغانها ناکام بوده اند، بلکه حکومت های مستقر در کابل هم با این معضل را روبرو بوده اند.
در عصر مدرن افغانستان یعنی از 1747 تا کنون تمامی رهبران سلسله دورانی، تمام قدرتمندان حکومت کمونیستی و حکومت طالبان در طی فرمانروای خود از رخنه کردن در جامعه عاجز مانده اند و نتوانسته اند نه نظم ایجاد کنند و نه اینکه به سامان دهی مناسبات اجتماعی بپردازند.
البته پرواضح است که حکومت های مستقر به شیوه های متفاوت و بکار گیری وسیع خشونت سعی بر این کرده اند که جامعه را به کنترل خود در آورند و مردم را مجبور به دنبال روی کنند. اما هیچ گاه این حکومت ها قادر نبوده اند نظم را نهادینه سازند و هیچ زمان این موفقیت را به دست نیاورده اند که روابط بین مردم و ماهیت مناسبات اجتماعی را بر اساس ارزش ها و معیارهایی که مطلوب نظر آنان بوده است، قوام و شکل دهند.
غربیها تاکنون نتوانسته اند افغانستان را در سیستم بین المللی یکپارچه کنند و این کشور را آمیخته به ساختار سرمایه داری جهانی بکنند و دولت های افغان هم هیچ گاه نتوانسته اند ارزش ها و معادلات مورد نظر را بر کشور استوار سازند.
این سوال محققا پیش می آید که چرا توفیق در راستای این اهداف فرصت تجلی نیافته است. به ضرورت می توان به مجموعه وسیعی از عوامل داخلی و بین المللی توجه را معطوف کرد.
اما به ضرورت واقعیات این کشور منطقی تر به نظر می رسد که مولفه های داخلی را اعتبار بیشتری اعطا کرد. دو ویژگی در افغانستان در طول تاریخ این کشور بسیار برجسته و انکار ناپذیر جلوه می کنند و به سهولت می توان بیان داشت که این دو برجستگی دلایل اساسی در ناکامی قدرت های بیگانه و دولت های افغانی برای مقهور ساختن و کنترل مردم بوده اند.
در جامعه افغانستان شاهد وجود هویت چند گانه و فقدان هویت ملی هستیم. هویت واحد در این کشور وجود ندارد و هویت چند گانه حیات دهنده رفتارهای مردم است. برجسته ترین عنصر این هویت چند گانه مقوله قومیت است.
در کنار این ویژگی خصلت دیگر در افغانستان وجود حاکمیت تقسیم پذیر و به عبارتی حاکمیت اعتراض شده است. مراکز متعدد قدرت وجود دارند که در خارج از کابل وجود دارند که اقتدار حکومت مرکزی را نمی پذیرند و آن را مداوما مورد اعتراض قرار می دهند.
هویت های چند گانه
مردم افغانستان در طول تاریخ طولانی خود همیشه جماعتی عمل کرده اند. از 330 قبل از میلاد که "الکساندر" به دنبال شکست ایران سرزمین افغانستان را مورد تاخت و تاز قرار داد تا به امروز که نیروهای آمریکایی در ناتو در حال نبرد با بخش هایی از پشتوها هستند، مردم افغانستان در یک چارچوب کامل تحریف شده به رفتارهای خود شکل داده اند.
افغان ها غالبا در حیات دادن به رفتارهای خود ابتدا ملاحظات قبیله ای را مورد توجه قرار می دهند. در مرحله بعدی توجه معطوف به ملاحظات مطرح در روستای مورد سکونت می گردد. در سطحی فراتر معیارهای در نظر گرفته شده به وسیله قبیله به فرایند شکل دادن رفتار وارد می شود. به دنبال آن ملاحظات گروه قومی به توجه می آید.
در نهایت آنان با در نظر قرار دادن شبکه های فرقه ای که در آن عضویت دارند تصمیمات را قوام می دهند . با در نظر گرفتن این چارچوب است که متوجه می شویم چرا ایجاد یک دولت واحد قدرتمند که در آن نخبگان پشتو در مصدر قدرت باشند، اساسا هدف سیاسی هر رهبر افغان بوده است. آن چه مطرح است ویژگی های قبیله ای، ایلی و قومی است.(1)
پشتوها بزگترین قوم را از نظر تعداد تشکیل می دهند. به همین روی بوده است که به استثنای دو نفر حکمران، تمامی رهبران سیاسی افغان در طول تاریخ مدرن این کشور پشتو بوده اند. اقدامات "امان اله خان" که در کنار ” در جامعه افغانستان شاهد وجود هویت چند گانه و فقدان هویت ملی هستیم. هویت واحد در این کشور وجود ندارد و هویت چند گانه حیات دهنده رفتارهای مردم است. برجسته ترین عنصر این هویت چند گانه مقوله قومیت است. . در جغرافیایی که هویت ماهیت ازلی دارد، ساختار قدرت سیاسی از ویژگی های متناسب با آن برخوردار است. هویت امروزی افغانها به مانند سده های گذشته چندگانه با محوریت قومیت می باشد. . نگاه تاریخی به افغانستان به این معناست که متوجه باشیم که سیاست در این جامعه چگونه کار می کند و این که چرا حکومت های مرکزی این چنین ناتوان و غیرنافذ هستند. “ مخالفت وسیع قبایل متفاوت پشتو حضور گسترده و چالش گر گروه های مذهبی را نیز سبب شده بود به شدت جامعه را دچار تنش ساخته بود. در مراحل آغازین رهبری مذهبی در شورش شکل گرفته به وسیله امان اله خان کاملا برجسته بود.
فردی موسوم به "ملای لنگ" نقش جریان دهنده را بر عهده گرفته بود.(2) این برای اولین بار بود که در تاریخ افغانستان مذهبیون و نه رهبران قومی نقش برتر را برای هدایت برعهده گرفته بودند. در عین حال این یکی از اولین مبارزات بر علیه حکومت مرکزی بود که خصلت اجتماعی آن بسیار محرز و مشخص بود.
دغدغه های مذهبی برای اولین بار در تاریخ این جامعه مصالح شکل دهنده یک ساختار معارض را بوجود آورند. در مبارزه علیه ریاست جمهوری "محمد داود" و بعدها بر علیه کمونیست ها این مذهبیون بودند که ملاحظات قومی را استحکام فزونتری بخشیدند و به موازات دغدغه های قومی مسائل مذهبی هم وارد صحنه شدند.
امان اله خان با عقب نشینی در خصوص اصلاحات مطرح شده و با استفاده از کمک نظامی هوایی خلبانان استخدام شده روسی توانست حرکت سال 1924 را خنثی کند. اما در نهایت پس از شورش های شکل گرفته در قبایل قیلزای در ژانویه سال1929 از کابل فرار کرد و به قندهار رفت. به دلیل عدم حمایت به ایتالیا پناهنده شد. رهبری شورشیان فردی تاجیک به نام "حبیب اله کلاکنی" که در اوایل زندگی یک کشاورز بود برعهده داشت. به جهت این که درآمدهای به دست آمده از کارهای راهزنی را بین فقرا تقسیم می کرد، مشهور و معروف بود. وبه همین روی او را "شاه راهزن " می نامیدند. او به جهت نزدیکی که با گروه ها و رهبران مذهبی داشت، توانست به دنبال فرار امان اله به قدرت برسد. او به عنوان اولین رهبر غیرپشتو در تاریخ نوین افغانستان مدت کمی در سریر قدرت ماند. هر چند او حمایت مذهبیون را بدست آورده بود، اما آن چه انکار ناپذیر است این واقعیت است که پشتوها خود را افغانی واقعی می نامند و به همین روی به لحاظ ملاحظات ایلی، قبیله ای و قومی تن به رهبری غیر از پشتو نمی دهند. معادلات سیاسی کاملا تحت الشعاع ملاحظات قومی است. و دیگر وابستگی ها و علقه ها در موازات این ملاحظات ممکن است حرکت کنند، ولیکن تفوق را به دست نمی آورند.
سیاست در افغانستان چیزی بیش از اتحادهای سیال بین رهبران شبه نظامی از قومیت های متفاوت نمی باشد.(3) پشتوها رهبری یک فرد تاجیک را برخلاف شئونات قومی یافتند و نادرشاه که از حمایت انگلستان هم برخوردار بود به حکومت چند ماهه کلاکنی که از ژانویه شروع شده بود با گردش در آمدن جنازه او در کابل پایان داد. به جهت اهمیت قومیت در شکل دادن به معادلات در افغانستان به طور کلی و چارچوب های سیاسی به طور اخص، شورای بزرگان که برای تعیین حکومت موقت تشکیل شده بود، به آمریکا پیشنهاد کرد که ظاهرشاه به ریاست تعیین شود. اما به جهت مخالفت آمریکا حامد کرزای به این مقام دست یافت و چون پشتو است مورد موافقت قرار گرفت. در دوران کمونیستی هم ملاحظات قومی مطرح بود و از چهار حکمران عضو جناح های پرچم و خلق سه نفر پشتو بودند و ببرک کارمل تنها فرد غیر پشتو و دومین حکمران غیر پشتو کشور باید محسوب شود.
اهمیت قومیت در شکل دادن به هویت افغانی نباید توجه به این نکته را مخدوش سازد که یک هویت متمرکز و واحد در افغانستان وجود ندارد. معضل این جامعه هم در طول تاریخ ناتوانی این سرزمین برای حیات بخشیدن به یک اقتدار داخلی کارآمد، نافذ و حقوق محور به همین دلیل عمده می باشد.
افغانستان فاقد هویت ملی است. ویژگی اساسی هویت ملی این است که شاکله اصلی آن وجود عناصر انتزاعی باید در نظر گرفته شود. عناصر انتزاعی خصلت جغرافیایی، زبانی، قومی و مذهبی ندارند. مفاهیم خاص در ایجاد هویت ملی نقش دارند که فرای روزمرگی می باشند. هویت در افغانستان ماهیت ازلی دارند. این بدان معنا است که به ضرورت بودن فرد برخوردار از یک مجموعه از ویژگی ها است که خود نقشی در حیات دادن به آنها نداشته است. و در واقع یک مجموعه از میراث است که به او تعلق دارد.
هویت افغانی ازلی و غیر متمرکز است. هویت در گستره سرزمینی که افغانستان نامیده می شود، دارای جنبه های جغرافیایی، زبانی، مذهبی و قومی است. البته پرواضح است که جنبه قومی از تأثیرگذاری فزونتر در حیات دادن به رفتارها برخوردار است. در جامعه افغانستان افراد هم عرض یکدیگر نیستند و از جایگاه فردی همتراز از همان آغاز تولد برخوردار نیستند؛ چون معیار دسته بندی، شاخص برخورداری از اعتبار و مولفه شکل دهنده، میزان تأثیرگذاری بر پایه ویژگی های ازلی تعیین می شود .
پس این که چرا حتما باید پشتوها رهبران صدر حکومت باشند و چرا این که عبدالرحمان خان برای تنبیه مخالفان قیلزای آنان را از جغرافیای زیست خود در شرق بیرون و به مناطق حضور تاجیک ها و ازبک ها کوچ می دهند، کاملا قابل فهم می گردد اگر سرچشمه های هویتی و اهمیت آنان به توجه آید. پس منطقی جلوه می کند که صحبت از این کنیم که ...... تمامی شرایط اجتماعی [خشونت، جنگ سالاری، تأکید بر انتقام و ........] برخاسته از تحولات تاریخی پیشین ...... می باشد.(4)
آن چه در افغانستان متجلی است فقدان هویت ملی و سلطه هویت به شدت آغشته به عنصر قومیت است. برای شکل گیری هویت ملی نیاز به حضور ارزش های انتزاعی است. در افغانستان به دلایل متعدد ارزش های متأثر نشده از مولفه های ازلی شکل نگرفته اند. ارزش های سیستم اقتصادی غیر فئودال که حیات بخش هویت ملی می باشند در این جامعه رؤیت نمی شوند. سیستم اقتصادی فئودالیته ساختارها، نهادها، ارزش ها و هنجارهای متناسب را تولید می کند. هویت ملی در بطن فئودالیته شکل نمی گیرد پس باید هویت افغانی را به ضرورت ازلی و به شدت متأثر از قومیت دانست . این که گفته می شود " حتی موقعی که ملت های دیگر حضور ندارند بسیار محتمل است که افغانها با افغانها بجنگند(5)
"به جهت وجود همین گستردگی هویت قومی است. در این جامعه همه چیز در چارچوب ایل، روستا، قبیله، قوم تعریف می شود. تمامی پدیده ها در این چارچوب معنا پیدا می کنند، خوب و بد به تصویر کشیده می شوند و دوست و دشمن هویدا می شوند. هویت جهان بینی برای فرد و گروه ایجاد می کند. افراد به امنیت هویتی در بستر قومیت (هویت ازلی) دست می یابند. ” غربیها تاکنون نتوانسته اند افغانستان را در سیستم بین المللی یکپارچه کنند و این کشور را آمیخته به ساختار سرمایه داری جهانی بکنند و دولت های افغان هم هیچ گاه نتوانسته اند ارزش ها و معادلات مورد نظر را بر کشور استوار سازند. . سیاست در افغانستان از کیفیت ویژهای برخوردار است که به شدت متناسب با کیفیت حیات اقتصادی است. در سرزمینی که طبقه بورژوازی ملی رویت نشود، گریزی جز این نیست که سیاست به شدت متکی به خشونت، رشوه، و الزامات قوی، قبیله ای، مذهبی و جغرافیایی گردد. "سیاست در افغانستان از طریق یک سیستم از شبکه های قومی، فرقه ای و قبیله ای کار می کند ......" “ هویت قومی به افغان ها می گوید چه کسی هستند و دیگران که هستند و چه جایگاهی دارند. فرد برای این که احساس امنیت هویتی بکند نیازمند وجود احساس کارگزار بودن دارد.(6)
در فضایی که هویت ملی وجود دارد، فرد بر اساس ارزش های کسب کرده و اکتسابی به تعریف و تفسیر خود، دیگران و پدیده ها می پردازد و برای آنها اولویت تعیین می کند. او مستقل از جغرافیای زیست، قومیت، زبان و دیگر ویژگی ها ی به ارث برده با تکیه بر مولفه های ارزشی کسب کرده رفتار و تعریف می کند. فرد در افغانستان از یک خصلت کارگزاری بسیار متفاوت برخوردار است، او به جهت این که فاقد آگاهی ملی است در بستری فعالیت می کند که به شدت تابع ویژگی های ازلی به ویژه قومی می باشد. هویت ملی کارگزار کنشگر ایجاد می کند در حالیکه هویت قومی (ازلی) کارگزار تابع و پذیرنده را ممکن می سازد. تابعیت در چارچوب ویژگی قومی است. این که احمدشاه دورانی در طی دوران یک چهارم قرن حکمرانی مواجه با مخالفت جدی نشد و امروزه افغانها با احترام از او به نام "پدر کشور" نام می برند، اما امان اله خان به خارج گریخت و نجیب اله به بالای دار رفت.
هویت ایجاد قطعیت می کند و شناخت از محیط را میسر می سازد. افراد نیازمند این هستند که به درک جهان خود نایل آیند و در این جا ضرورت است که بر بستر هویت به این مهم نایل آیند" افراد می توانند با تمام ناملایمات زندگی با تکیه بر یک حس راسخ و محکم که نسبت به واقعیات و هویت خود و دیگران دارند مواجه شوند و دسته و پنجه نرم کنند".(7)
ناملایمات و مشکلات طبیعی و هدفمند برای افغانها جلوه گری می کند در صورتی که مطابق با انتظارات هویتی آنان باشد. اما در صورتی که با معادلات و تفسیرهای قومی (ازلی) آنان تناسب نداشته باشد به خشن ترین صورت و شدیدترین شیوه با آنان برخورد می کنند. این شاید منطقی ترین توجیه باشد در این که چرا نیروهای بیگانه که در تعارض با ویژگی های هویت قومی آنان هستند هیچ گاه نتوانسته اند به افغانستان در دوران مدرن کنترل و تسلط داشته باشند. این نقل قول به فراوان تکرار شده است که اگر با یک نیروی قدرتمند و گسترده به ]افغانستان [حمله کنید به جهت گرسنگی محو و نابود می شوید و اگر هم حمله با یک نیروی کم تعداد به این اقدام متوسل شوید در پنجه های مردم دشمن گرفتار می آیید.(8) در صورتی که هویت بر مبنای قومیت شکل بگیرد جایی برای مصالحه، گفتگو و مذاکره با خصم باقی نمی ماند.
هر اتفاق و پدیده ای می بایستی بر پایه خشونت و مبارزه حل و فصل شود. چشم در برابر چشم و خون در برابر خون معیار شکل دهنده تمامی معادلات می گردد. این واقعیتی است که آمریکای باراک اواما توجه قلیلی به آن می کند مداوما صحبت از این می شود که آمریکا یک سیاست" چند ریلی" را دنبال می کند که از یک سوء بکارگیری خشونت برعلیه مخالفان و به عبارتی طالبان و از سویی دیگر ایجاد نهادهای رفاهی از قبیل بیمارستان ها و نهادهای خدماتی از قبیل مدارس است.
وقتی غربیها در ایالت هلمند که بزرگترین ایالت از ایالات سی و چهارگانه کشور است به نبرد با طالبان می پردازند و بعد به ساختن مدارس، بیمارستانها و ادارات می پردازند، بی توجه به این نکته هستند که طالبان پشتوهای ساکن منطقه می باشند و نمی توان پدران خانواده را کشت و انتظار داشت بچه های آنان به جهت ساختن مدارس خشنود گردند. هویت قومی به مردم افغان اجازه نمی دهد که به تغییر و دگرگونی در شیوه زندگی، ارزش ها، معیارها و مناسبات که در تعارض با انتظارات برخاسته از ویژگی های هدایتی است، هرچند که متعالی و مدرن باشد تن در دهند. بکارگیری خشونت و "ملت سازی مسلحانه" که آمریکا امروزه به آن تکیه کرده است به ضرورت تئوریک و به لحاظ پیشینه تاریخی عملکرد قدرتهای بزرگ سنتی در این سرزمین منجر به پی آمدهای مورد نظر نخواهد شد. شاید این بیان آقای والاس اسمیت موری یکی از مسؤولین وزارت خارجه که در 1930 بیان شد، اهمیت هویت قومی افغانی در ماهیت بخشیدن به رفتار و جهان بینی آنان را بیش از همیشه قابل فهم و در نتیجه اهمیت بخشیدن بکند. "افغانستان بدون شک جزمی ترین و خصمانه ترین کشور در جهان امروزی است ..... زندگی هیچ خارجی در این کشور امن نیست، هیچ یک ازمنافع بیگانه در این سرزمین قابل تضمین نیست."(9)
هویت های ازلی چند گانه هستند. هویت افغانی بدین روی دارای چند منبع حیات بخش است. مهمترین و کلیدی ترین مولفه در طول تاریخ این جامعه قومیت بوده است هر چند که به جهت برقراری نظام کمونیستی مقوله مذهب به صحنه آمد و نقش دربرگیرنده و جهت دهنده را برعهده گرفت. نوع دشمن، ارزش های خصم و ملاحظات بین المللی ایجاب می کردند که برای بسیج منابع بر علیه نظام کمونیستی حاکم و مداخله گر سمبل کمونیسم بین الملل آن سرچشمه ای از هویت مبنای رفتاری قرار گیرد که جوابگوتر، کارآمدتر و معقول تر است. در داخل تکیه بر مذهب به جهت این که مکمل دغدغه های قومی بود و در خارج به لحاظ این واقعیت که اعزام انکار ناپذیر برای جذب جنگجو و منابع از گستره جهانی بود، یک اقدام به غایت استراتژیک و کلان نظری بود. افغانها موفق شدند با حمایت قدرتهای غربی بالاخص آمریکا به بحران داخلی افغانستان که شورویها عقل گریزانه خود را در آن درگیر کرده بودند، ماهیت منطقه ای و فرا منطقه ای بدهند. تعریف بحران در قالب مبارزه با ارزش های کمونیسم اسلحه آمریکایی، کمک های مالی کشورهای حوزه خلیج فارس و مبارزین مسلمان در کنار یکدیگر قرارگرفتند و پیروزی را تضمین نمودند. "در بیش از ده سال جنگ حول و حوش بیست و پنج هزار عرب به قریب یقین مرزهای پاکستان و افغانستان را در نوردیده اند".(10)
همجوشی مذهب و قومیت در مبارزه با کمونیسم داخلی و خارجی الزام حیاتی بود. اما هیچ گاه بدین معنا نباید نگریسته شود که نقش کلیدی قومیت چالش شود. در تاریخ این کشور به دلیل شرایط خاص و ملاحظات سیاسی در رابطه با معادلات قدرت شاهد تحت الشعاع قرارگرفتن موقت قومیت بوده ایم . همان طور که همجوشی قومیت و مذهب عقب نشینی شوروی را گریز ناپذیر ساخت، محققا همجوشی هویت قومی که همانا پشتو است با "هویت مذهبی" که اسلام می باشد برگ برنده طالبان در توفیق نهایی در ناکام ساختن آمریکا در تحقق هدف خود یعنی ” اهمیت قومیت در شکل دادن به هویت افغانی نباید توجه به این نکته را مخدوش سازد که یک هویت متمرکز و واحد در افغانستان وجود ندارد. معضل این جامعه هم در طول تاریخ ناتوانی این سرزمین برای حیات بخشیدن به یک اقتدار داخلی کارآمد، نافذ و حقوق محور به همین دلیل عمده می باشد. “ شکست طالبان خواهد بود. مشروعیت مذهبی بدین روی جستجو می شود که گسل های قومی را کم رنگ کند و این اجازه را به پشتوها بدهد که از تمام ظرفیت های اجتماعی برای تحقق اهداف استفاده کنند. این همجوشی در تاریخ به نحو بسنده مورد استفاده قرارگرفته است. دولت محمد خان برای این که بتواند پایه های اقتدار مرکزی را مستحکم کند خود را امیر مؤمنین در سال 1836 نامید. او هیچ گاه خود را شاه خطاب نکرد. ابوذر رحمان خان برای این که در تعقیب سیاست امپریالیسم داخلی موفق شود، اعلام کرد که در حال جهاد بر علیه کافران است و هرکس با سیاست های او مخالفت کند مسلمان نیست. پس از حمله به کافرستان نام آن را به نورستان عوض کرد و در سال 1891 اعلام کرد که برای نشان دادن وفاداری به او ضروریست که به قرآن قسم خورده شود. استفاده از مذهب در جهت این بود که از یک سو" قدرت حکومت" افزایش یابد و از سوی دیگر این امکان حاصل شود که "قدرت رؤسای قبایل" تحت کنترل باشد.(11)
با توجه به این نکات پر واضح می گردد که چارچوب قومی برجسته ترین عنصر در میان عناصر شکل دهنده هویت ازلی افغانها باید در نظر گرفته شود و به ضرورت ملاحظات هر زمان که مصالح ایجاب کند در راستای بسیج منابع دیگر عناصر در کنار آن برجسته تر می گردند. همجوشی در این جهت پدیدار می شود که اقتدار قومیت پشتو چالش های در برابر را به سخره بگیرد.
حاکمیت تقسیم پذیر
در جغرافیایی که هویت ماهیت ازلی دارد، ساختار قدرت سیاسی از ویژگی های متناسب با آن برخوردار است. هویت امروزی افغانها به مانند سده های گذشته چندگانه با محوریت قومیت می باشد. پس پر واضح است که نمی توان انتظاری جز این داشت که حکومت ماهیتا امروزه هم خصلت های تاریخی را هم چنان به صحنه آورد. حیات در تمامی ابعاد آن در گستره افغانستان جوهره ازلی خود را حفظ کرده است. آن چه که تغییر یافته است، همانا شیوه و طریقه ارائه و پیاده سازی جوهره در مواقع و شرایطی می باشد. پس این پذیرفتنی است که بیان شود، "هرچه اوضاع و چیزها بیشتر تغییر می کنند .... به نظر می رسد آنها به همان وضع دهه1870 را داشته باشند.(12)
در جغرافیایی که تولید مبتنی بر چارچوب فئودالی است، کاملا محرز است که هویت جوهره ازلی داشته باشد. در بطن یک هویت ازلی با محوریت قومیت ساختار قدرت سیاسی به عنوان روبنا ویژگی های خاصی را به معرض نمایش می گذارد. قدرت سیاسی حاکم به شدت غیر نافذ و به وضوح فاقد ظرفیت های سامان دهی و به شکلی فزاینده بی بهره از تولید ثروت و یا تسهیل انباشت ثروت است. اقتدار آن کالایی است که حکومت در طلب آن می باشد، اما چون ناکام در دست یابی به آن می گردد به خشونت فراوان متوسل می شود. حکومت های افغانی در عصر سلسله دورانی (1978 -1747)، در دوران جمهوری کمونیستی (1992 – 1978)، در زمانه طالبان (2001 – 1996) و در عهد وابستگی به آمریکا (....-2004) به لحاظ ویژگی های ازلی بالاخص معیار قومیت تماما نافذ حضور در عرصه های مختلف اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بوده اند.
حاکمیت همیشه در افغانستان مورد اعتراض بوده است. هویت های چندگانه که به معنای فقدان هویت ملی است نماد سیاسی آن یعنی حکومت را پذیرا نمی شود . اقتدار مداوما از جوانب مختلف به دلایل متفاوت و به شکل های بدیل مداوما چالش می شود. مورد اعتراض بودن حاکمیت بدان معنا است که ارزش های حکومت مورد قبول نیستند. اگر در تعارض با ارزش های ازلی باشند این معنا را می رساند که حکومت قادر به ایجاد امنیت نمی باشند. نشان از آن دارد که حکومت قادر به انباشت ثروت و به تبع آن قادر به این نیست که به تقسیم منابع اقدام کند.
حکومت های مرکزی هیچ گاه قادر به این نبوده اند که کنترل بر جامعه اعمال کنند چون اقتدار آنها مداوما چالش شده است. رهبران قبایل، رؤسای قومی ریش سفیدان روستاها و بزرگان مذهبی و جنگ سالاران همگی برای خود اقتدار و مرجعیت قایل بوده اند و به همین روی حاکمیت حکومت مرکزی را گردن ننهاده اند.
حکومت در کابل همیشه برای این که اقتدار خود را مشروعیت بدهد، سعی کرده است که به منابع مشروعیت که در سطح جامعه وجود داشته است متوسل شود و به عبارتی مرتبط شود تا بتوانند جایگاه و اقتدار خود را مسلط سازد. تا زمانی که اقتدار دیگر منابع مشروعیت کاستی را شاهد و یا این که احساس خطر نبوده است حکومت مرکزی مستقیما مورد چالش قرار نگرفته اما هر گاه منابع مشروعیت غیر حکومتی با دست اندازی بیش از قاعده حکومت مرکزی مواجه شده اند، آن را به چالش و مقابله گرفته اند. احمد شاه با پذیرش محوریت قومیت پشتو و تأمین نیازهای مالی رهبران و رؤسای ایلی و قبیله ای با منابع بدست آمده از حمله های مداوم به هندوستان قادر گشت که همراهی را به دست آورد. دوست محمد خان و عبدالرحمان خان با وجود این که خود را امیر المومنین نامیدند، لیکن به لحاظ این که در صدد بودند قدرت روسای قبایل، رهبران ایل، هیبت جنگ سالاران و اربابان را کاهش دهند و آنان را تابع نیازهای حکومت مرکزی کنند، مداوما مواجه با مقاومت و مبارزه در گستره کشور بودند. این دو بالاخص امیرآهنین با وجود بکارگیری فزونترین خشونت ها نتوانستند اقتدار متمرکز و مشروعیت نهادینه را کسب کنند.
امان اله خان سلطنت خودرا برباد رفته یافت، چرا که پشتون ولی یعنی عرف و سنت قبیله ای پشتوها را مورد حمله قرار داد و ارزش های مذهبی مستقر را به کناری گذاشت. محمد داود اولین رئیس جمهور کشور که برای تحکیم قدرت خود اصلاحات را ضروری یافت و مولفه های مذهبی را مانع توسعه دانست، یکی از مهم ترین منابع مشروعیت برای حکومت مرکزی را از دست داد و جان خود را بر سر اقدامات و سیاست های ” هویت ایجاد قطعیت می کند و شناخت از محیط را میسر می سازد. افراد نیازمند این هستند که به درک جهان خود نایل آیند و در این جا ضرورت است که بر بستر هویت به این مهم نایل آیند" افراد می توانند با تمام ناملایمات زندگی با تکیه بر یک حس راسخ و محکم که نسبت به واقعیات و هویت خود و دیگران دارند مواجه شوند و دسته و پنجه نرم کنند". “ مذهب ستیز خود گذاشت. هنگامی که کودتای نور محمد ترکی در آوریل 1978 شکل گرفت گروه های مذهبی به مانند رهبران پشتو فقط به نظاره سقوط محمد داود نشستند.
کمونیست های در جناح پرچم و خلق با وجود این که فزونترین میزان کشتار را انجام دادند و با وجود این که ماشین نظامی شوروی را به همراه خود داشتند، اما به دلیل این که مولفه های شکل دهنده هویت ازلی افغانها را به تیغ اصلاحات گرفتار کردند با چالش بر علیه حکومت مستقر در کابل مواجه شدند. آن چه حکومت حامد کرزای را از بسیاری از همتایان خود در تاریخ افغانستان متمایز می کند، درک او در به زیر سوال نبردن اقتدارهای چند گانه مستقر در کشور است. او به حوزه نفوذ جنگ سالاران مانند ژنرال رشید دوستم در بلخ احترام می گذارد. او ارزشهای مذهبی را تحت عنوان نیاز به اصلاحات عرفی زیر سوال نبرده است. مهم تر از همه این که او به عنوان یک پشتو هر چند دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی را با تاجیک ها پر کرده است اما محوریت قوم پشتو و اقتدار آنها در جنوب و جنوب غربی را محترم می شمارد.
اما مشکل حامد کرزای این است که آمریکائیان شیوه های او را در بطن واقعیات تاریخی افغانستان نگاه نمی کنند و انتظار دارند که او به شیوه های غربی که بازتاب حیات اقتصادی سرمایه داری است در جامعه فئودال که در روستاها از هر ده نفر نه نفر بیسواد هستند، متوسل شود. این تعارض دیدگاه سبب شده است که اولا حامد کرزای موفق نگرددکه اقتدار خود را بگستراند و ثانیا سبب شده است که آمریکا ناتوان از این گردد که چالش طالبان را مهار کند و به ضرورت این ناتوانی در نهایت مقهور مولفه های ازلی حیات در افغانستان خواهد گردید. آمریکائیان درک نمی کنند که چرا محمد قاسم فهیم وزیر دفاع اتحاد شمال و کسی که از نظر غربیها یکی از بزرگترین افراد مسئول قاچاق تریاک است، باید معاون حامد کرزای باشد. آمریکا به افغانستان در یک متن "غیر تاریخی" نگاه می کند(13) که در نهایت سقوط حامد کرزای و عدم توفیق آنان را در دست یابی به اهداف رقم خواهد زد. آمریکائیان توجه به این نکته ندارند (نکته ای که افغانها به راحتی آن را درک می کنند) که دمکرات های افغانستان آن قدر کم تعداد هستند که اگر بخواهند یک کنوانسیون برگزار کنند یک کیوسک تلفن برای جادادن آنها کافی خواهد بود.(14)
حاکمیت مورد اعتراض که برخاسته از حضور اقتدارهای چندگانه (مذهب، قومیت، زبان، جغرافیا) می باشد حکومت مرکزی را بسیار ناکارآمد و ناتوان از اجرای برنامه های خود کرده است. وجود حاکمیت محدود به کابل در عین حال باعث شده است که ارت های متجاوز کشورهای بزرگ خواهان نفوذ در افغانستان نتوانند به خواست خود که مقهور کردن مردم، برپاکردن نهادهای مورد خواست خود و ارزش های مورد نظر است در طول تاریخ افغانستان توفیق نیابند. کشورهای بزرگ حتی اگر حمایت حکومت مرکزی را دارا باشند عملا با مزیتی روبرو نیستند. حکومت های مرکزی در کلیت کشور حضور ندارند، پس ارتش های خارجی می بایستی خود به ایجاد حوزه نفوذ و از بین بردن اقتدارهای غیر حاکمیتی بپردازند که این عملا برای یک نیروی بیگانه غیر ممکن است، چرا که مردم به هیچ روی گردن نخواهند گرفت. ارتش امپراطوری انگلستان نتوانست افغانستان را به کنترل خود در آورد، چرا که اول می بایستی حکومت های مستقر در کابل را به زیر اطاعت خود درآورد که در شکل مورد تمایل انگلستان تحقق نگرفت و ثمره آن سه جنگ در طول یک مقطع زمانی هشتاد و یک ساله بود. دولت شوروی بهره مند از حمایت حکومت مرکزی نتوانست کاری را که کمونیست های داخلی در کابل قادر بودند انجام دهند، امکان پذیر کند و اقتدار چند گانه کابل را مقهور سازد. آمریکا با وجود این که مجهزترین ابزار و ادوات نظامی و یکی از تعلیم یافته ترین نیروهای رزمی را در قالب بیش از یکصد هزار نفر در کشوری که به اندازه تگزاس یعنی یکی از ایالات پنجاه گانه آمریکا است، مستقر کرد. اما آن چیزی را که در طول تاریخ مدرن افغانستان تمامی قدرتهای مهاجم و تمامی دولت های مستقر در کابل تجربه کرده اند با تمام وجود لمس می کند و آن هم ناکامی برای یکپارچه کردن حاکمیت در مرکز و از بین بردن تمامی اقتدارهای چندگانه در سرتاسر کشور است.
دولت های مرکزی در کابل هر زمان که به پذیرش مشروعیت اقتدارهای چندگانه مذهبی، قومی، جغرافیایی، و زبانی احترام گذاشتند از این فرصت بهره مند شدند که در حوزه نفوذ خود در آرامش حکمرانی کنند. هر زمان دولت های مرکزی به چالش مشروعیت های غیرحکومتی اقدام کردند، منازعه و جنگ و خونریزی ماهیت روزمره پیدا کرد. امپراطوری انگلستان به عنوان یک بازیگر خواهان نفوذ در افغانستان در مجموع مشروعیت اقتدارهای چندگانه را پذیرفت، هرچند که این درک را بر بستر یک تجربه خون آلود بدست آورد. شوروی با توجه به الگوی حاکم بر اروپای شرقی، به چالش اقتدارهای خارج از کابل پرداخت و در نهایت مجبور شد که اولین شکست نظامی خود را در طول تاریخ دوران جنگ سرد تجربه کند. پرنس روسی گورچاکف در سال 1864 در رابطه با نفوذ در آسیای مرکزی و تشویق حرکت به سوی هندوستان که " …. مشکل، دانستن این نکته است که بدانیم کجا باید توقف کرد"(15) شوروی ها متوجه نبودند که تا چه حدی باید جلو بروند و در دست افغانها تحقیر شدند، در حالی که حکومت تزاری توجه فراوان به این نکته مهم کردند و تجربه ای تلخ را با افغانها بر خلاف آن چه آمریکائیان در حال دست و پنجه نرم کردن با آن هستند، برای خود رقم نزدند. نگاه تاریخی به افغانستان به این معناست که متوجه باشیم که سیاست در این جامعه چگونه کار می کند و این که چرا حکومت های مرکزی این چنین ناتوان و غیرنافذ هستند.
درک موضوع به معنای این نیست که کیفیت حیات سیاسی در این کشور تأیید شود و یا نفی گردد، بلکه به ” محمد داود اولین رئیس جمهور کشور که برای تحکیم قدرت خود اصلاحات را ضروری یافت و مولفه های مذهبی را مانع توسعه دانست، یکی از مهم ترین منابع مشروعیت برای حکومت مرکزی را از دست داد و جان خود را بر سر اقدامات و سیاست های مذهب ستیز خود گذاشت. . شوروی ها متوجه نبودند که تا چه حدی باید جلو بروند و در دست افغانها تحقیر شدند، در حالی که حکومت تزاری توجه فراوان به این نکته مهم کردند و تجربه ای تلخ را با افغانها بر خلاف آن چه آمریکائیان در حال دست و پنجه نرم کردن با آن هستند، برای خود رقم نزدند. “ این معناست که متوجه بود چه شیوه و روشهایی را باید ابداع کرد تا فرصت شکل گیری هویت ملی و در کنار آن حکومت مرکزی مشروع، نافذ، کارآمد، مطلوب و همسو با نیازهای مردم بداند. اما محققا بکارگیری خشونت بوسیله حکومت مرکزی و یا حمله نظامی از فرای مرزها قادر نخواهند بود که کیفیت حیات سیاسی در افغانستان را دگرگون کند و حکومت مرکزی با حاکمیت چالش ناپذیر به وجود آورد.
سیاست در افغانستان از کیفیت ویژهای برخوردار است که به شدت متناسب با کیفیت حیات اقتصادی است. در سرزمینی که طبقه بورژوازی ملی رویت نشود، گریزی جز این نیست که سیاست به شدت متکی به خشونت، رشوه، و الزامات قوی، قبیله ای، مذهبی و جغرافیایی گردد. "سیاست در افغانستان از طریق یک سیستم از شبکه های قومی، فرقه ای و قبیله ای کار می کند ......"(16)
حکومت ها به دلیل اینکه قادر نیستند به استقرار نهادهای بوروکراتیک، تشکیلات نظامی کارآمد، نیروهای انتظامی مستقر در سرتاسر کشور و ارزش های متناسب با اهداف و معیارهای خود موفق شوند از قدرت رخنه کردن در جامعه عاجز می شوند و از امکان کنترل بی بهره می مانند. به همین روی مجبور هستند به خشونت و تطمیع و رشوه برای حفظ خود در قدرت اقدام کنند. تکثر مراکز قدرت در کشور برای حکومت مرکزی که قابلیت رخنه کردن را ندارد، گریزی جز توسل به شیوه های مرسوم در اقتصاد فئودالیته یعنی تطمیع باقی نمی گذارد.
آمریکائیان برای این که آرامش را به ایالات هلمند بیاورند در سال 2009 به گسیل نیروهای نظامی به این منطقه اقدام کردند، بدون اینکه بتواند معادلات حاکم یعنی حضور مستمر دائمی طالبان را نابود سازند. حامد کرزای به آمریکائیان اعلام کرد که آوردن صلح به منطقه از طریق چالش مراکز قدرت در منطقه جواب نمی دهد و منطقی ترین، کارآمدترین شیوه و طریقه "برای این که قبایل را به سوی خود بیاوریم، برگزیدن یک رهبر قبیله ای قدرتمند هرچند فاسد به عنوان فرماندار است."(17) در جوامع قبیله ای به لحاظ وجود مراکز متعدد قدرت (از ارباب گرفته تا جنگ سالار) اصولا امکان شکل گیری دولت به شکل مدرن و عمل کردن بر اساس مولفه های حیات بخش منطق حاکم بر سیستم بوروکراتیک اصولا به شدت مشکل است. این در واقع همان واقعیت حاکم بر افغانستان است.
عدم شکل گیری دولت مدرن به این معناست که حکومت مرکزی در جامعه نافذ نمی باشد و قابلیت رخنه پذیری را فاقد است و در عین حال دلیلی است که چرا قدرتهای متجاوز خارجی قادر به این نمی شوند که به کنترل کشور موفق شوند و بر جنگجویان داخلی مخالف غلبه کند و آنها را مقهور کند.
در یک چارچوب فئودالیته در عصر مدرن دولت از این استعداد فراوان برخوردار است که دولت شکست خورده قلمداد شود که افغانستان دارای آن ویژگی ها است که چنین کیفیتی را به صحنه آورد.
در این چارچوب، دولت حداقل شرایط مدنی یعنی صلح، نظم و امنیت را در گستره داخلی قادر به بر آوردن نخواهد بود. محققا تا زمانی که افغانستان تجربه گر اقتدارهای چندگانه است، نباید انتظار آن را داشت که این کشور در سیستم بین الملل یکپارچه و در اقتصادهای جهانی در آمیخته شود. حیات سیاسی در افغانستان به گونه ای است که حکومت های مرکزی ناتوان از انجام وظایف اساسی دولت های مدرن می باشند. به جهت این کیفیت دولت است که اصولا دولت های قدرتمند منطقه ای و جهانی قادر نخواهند بود که به کنترل افغانستان و مقهور ساختن مردم این جامعه با توسل به نیروی نظامی موفق شوند.
پس در جغرافیایی که "..... دولت در رابطه با جامعه خارجی محسوب می شود و در گستره ای که وفاداری مردم در وهله اول معطوف به جوامع محلی است ......"(18) پر واضح است که حاکمیت همیشه مورد اعتراض باشد و اقتدارهای چندگانه مستقر در کشور از قبیل اقتدار قومی و اقتدار مذهبی آن چیزی را که حکومت مرکزی فاقد است یعنی مشروعیت مردمی را به صحنه آورند. مراکز متعدد قدرت در افغانستان در طول سده ها دو ویژگی مهم افغانستان یعنی حکومت های مرکزی ناتوان از انباشت ثروت، تقسیم منابع، سامان دهی اجتماعی و ایجاد نظم و کشورهای بزرگ ناتوان از اشغال و کنترل کشور و به زیر فرمان در آوردن مردم را رقم زده است.
سخن آخر
ویژگی افغاننستان شرایطی را رقم زده است که این کشور را بسیار متمایز ساخته است. دولت های بیگانه در تاریخ افغانستان مدرن هیچ گاه قادر نبوده اند که این کشور را در اشغال خود نگه دارند و مردم را مقهور و گوش به فرمان بکنند. دولت های مستقر در کابل هم در طول سده های اخیر هیچ گاه قادر نبوده اند که اقتدار خود را نهادینه سازند. حاکمیت هیچ گاه ماهیت تقسیم ناپذیر نداشته است و مراکز متعدد قدرت در تمامی سطوح، حکومت کابل را به چالش گرفته اند. اقتدارهای چندگانه قادر بوده اند که مشروعیت در نزد مردم را از حکومت دریغ کنند و شرایطی را رقم بزنند که واقعیت امروزی افغانستان است.
--------------------------------------------------------------------------------
1. استادیار روابط بین الملل، دانشگاه علامه طباطبائی(ره)
یادداشتها
1. Leon B.Poullard, "The Road To Crisis,1919-1980" in Rosanne Klass,ed. Afghanistan:The Great Game Revisted, New York:Freedom House,1987,P.40
2. Jeffery.J.Roberts, The Origins Of Conflict In Afghanistan,
West Port,CT:Praeger,2003,P.49
3. Matthew Yglesias, "Fragments Of Afghan State" ,The American Prospect, August,20,2002
4. Bjorn Mettne, "Development And Security: Origins And Future" Journal Of Security Dialogue, Vol.41,No.1,2010,P.34
5. Mike Edwards, "Afghanistan's Troubled Cap: Tal" ,
National Geographic,Vol.167,No.4,1985,P.505
6 . R.D.Laing, "The Divided Self" , Marmond Sworth: Penguin,1969,P.41
7. Hugh C.Willmot, "Unconscious Sources Of Motivation In The Theory Of The Subject" Journal Of The Social Behavior,Vol.16,1986,P.113
8. Leon B.Poullard And Leila D.J.Poullard, "The Kingdom Of Afghanistan And The United States:1868-1973" , Omaha, NE:Degerforde,1995,P.179
9. Milton Bearden, "Afghanistan GraveYard Of Empires" ,Foreign Affairs, Vol.80 ,No.6, November-December,2001,P.24
10. Jason Burke, "The Taliban Will Survive Baitullah Mehsud" , Guardian, August,7,2009
11. A.Olesen, "Islam And Politics In Afghanistan" , Richmond:Routledge, 1995,PP.67-93
12. Anthony Paul, "British Killed Taliban Leaders,And Still Failed" , Global Post, August,7,2009
13. Thomas H.Johnson And M.Chris Mason, "Democracy In Afghanistan Is Wishful Thinking" , The Christian Science Monitor, August,20,2009
14. Ptrick Basham, "Afghanistan's Democratic Debacle" , Cato Institute, August,21,2009
15. Bruce J.Amstutz, "Afghanistan: The First Five Years Of Soviet Occupation" , Washington D.C: National Defense University,1986,P.5
16. Carlotta Gal, "Increasing Accounts Of Fraud Cloud Afghan Vote" , New York Times, August,30,2009
17. Jon Boone, "Wikileaks Cables Portray Hamid Karzai As Corrupt And Erratic" , Guardian,Dec,2,2010
18. Oliver Roy, "Islam And Resistance In Afghan State, Cambridge:Cambridge University Press,1986,P.30