میگویند که در ایام قدیم، در یکی از پُسته خانه های امنیتی سابق، عسکری خدمت‏ می‏کرد که مشهور بود به سرقومندان جبّار.
این سرقوماندان جبار، مانند بسیاری از همقطاران و همکاران خودش در آن روزگار، سواد خواندن نوشتن نداشت ولی تا بخواهید تیز و کارآمد بود و در سرتاسر منطقه ی خدمت او، کسی را یارای نفس‏ کشیدن نبود.
از قضای روزگار، در محدوده ی خدمت‏ سرقوماندان جبار، دزدی زندگی می کرد که به راستی، امان مردم را بریده و خواب قومندان صاحیب را آشفته گردانیده بود.
قومندان با آن کفایت و لیاقتی که‏ داشت، بارها، دزد را دستگیر کرده، به‏ محکمه در کابل  فرستاده بود ولی گردانندگان‏ دستگاه، هربار به دلایلی و از آن جمله‏ عدم وجود دلیل برای بزهکاری دزد یاد شده، او را رها کرده بودند،
به گونه ‏ای که، گاهی، جناب دزد، زودتر از عسکری که او را به‏ مرکز محکمه به کابل برده بود، به محل بازمی‏گشت و برای اینکه دل سرقوماندان جبار را بسوزاند و خودی نشان دهد ، مخصوصا از قصد چندبار هم، از پیش پُسته ی امنیتی قومندان جبار می‏ گذشت و خودی‏ نشان می‏داد یعنی که «  اینه من أسستوم...»
یک روز، قومندان که از دستگیری و اعزام بیهوده ی دزد سیه کار به محکمه و آزادی او توسط قضات نالایق به ستوه آمده بود، کاتبِ پُسته امنیتی در مقرِّ خودش  را فراخواند و به اودستور داد که قانون‏ مجازات را بیاورد و محتویات آن را، برای‏ش با آواز بلند  بخواند.
کاتب ، کتاب قانونی را که‏ در مرکز امنیه شان بود، آورد و از صدر تا ذیل، برای‏ سر قوماندان جبار خواند :
ماده 1...
ماده 2...
ماده 3...
ماده 18 ...
الخ...
سرقوماندان جبار، که در تمام مدت خوانده‏ شدن متن قانون مجازات خاموش و سراپا گوش‏ بود، همین‏که کاتب ، آخرین ماده قانون‏ را خواند و کتاب را بست،
حیرت زده و آزرده ‏دل، به کاتب گفت:
-اینها که همه ‏اش ماده بود، آیا این کتاب، حتی یک «نر» نداشت؟!!
آنگاه قوماندان، به کاتب گفت:
-بنگر در این کتاب، صفحه سفیدی هست؟
کاتب کتاب را گشود و ورق زد و جواب داد:
-قربان! در صفحه آخر کتاب، به اندازه‏ نصف صفحه، جای سفید باقی‏مانده است.
سرقومندان جبار گفت:
-قلم را بردار و این مطالب را که می‏ گویم‏ بنویس .
و چنین تقریر کرد:
«نر» سرقوماندان جبار:
هرگاه یک نفر، شش‏ بار به گناه دزدی،از طرف مرکز امنیه در ولایات دستگیر و به محکمه ی پایتخت فرستاده شود و در تمام دفعات، از تعقیب و مجازات معاف گردد و به محل‏ پس بیاید و کار خودش را از سر بگیرد، برابر قانون «نر سرقوماندان جبار»، محکوم است به اعدام!
پس از اتمام کار کاتب،
قومندان، نخست، زیر نوشته را شصت زد و مهر کرد و پس از آن، دستور داد دزد  را دستگیر کنند و به پوسته خانه ی امنیتی اش  بیاورند.
 آنوقت او را، در برابر فَیر آتش قرار داد و فرمان اعدام را با تیراندازی درباره ‏اش اجرا کرد.
خبر این ماجرا، به گوش والی وقت‏ رسانده شد و او دستور داد قومندان را با عریضه ای دراااز  به حضور حاکم در کابل روان کنند.
هنگامی که سرقوماندان جبار، به حضور حاکم‏ رسید، پرخاش‏کنان از او پرسید چرا چنان‏ کاری کرده است؟
سرقوماندان جبار پاسخ داد:
- رییس صاحیب! من دیدم در سراسر قانون‏ مجازات، هرچه هست، ماده است ولی حتی یک‏ «نر»توی آن همه ماده نیست و آن‏وقت‏ فهمیدم که عیب کار از کجا است و چرا دزدی‏ که یک منطقه را، با شرارت‏ هایش جان به سر کرده است، هربار که دستگیر می‏ شود، بدون‏ آن‏که آسیبی دیده باشد، آزاد می‏ شود و به محل‏ باز می‏ گردد.
این بود که لازم دیدم در میان‏ «ماده»های قانون مجازات، یک «نر» هم باشد. این است که خودم آن نر را به قانون اضافه و دزد را طبق قانون، اعدام کردم و منطقه را از شرّ او آسوده گردانیدم!"
▫️القصه ...
قصه ، قصه ی داغ  چِِرایی هر روز سرخ رنگین  شدن سرک ها ، کوچه ها، مساجد ، قریه ها از خون ما مردم و بالا رفتن آمار بیکاری فقر و ناامیدی و فساد اداری  است که تمامی هم ندارد !
حق با سرقوماندان جبار است ، با این نرهای ماده نما که به گَردِ کفش ماده ها هم البته نمی رسند ،
 نمی شود با قصابان و مافیای ترور در  افغانستان مبارزه کرد ، «  نر »  می خواهد.
آن هم یک «نر قانونی» « انسانی »؛  قاطع و یک مجری باصلابت تر میخواهد تا جان و روان ملت بیچاره ی افغانستان اینگونه  آسان به یغما نرود .

نویسنده: بتول سید حیدری ، کابل .