دیشب در ستیز خواب و بیداری بودم. وقتی چشمانم رو هم می‌رفت کابوس می دیدم. مگر می‌شد بخوابی؛ وقتی پرپر شدن قامت‌های سرواندام فرزندان دیارت را در آتش و خون ببینی.
به یاد محمود حکیمی می‌افتادم که چگونه فاصله پل خشک تا برچی را با پای پیاده و بدون کفش طی می‌کند تا خبر دخترش را بگیرد. دویدن حسین ریحانی را از کوه قوریغ به سوی بیمارستان در ذهنم مجسم می‌کردم تا حال برادرزاده‌اش را دریابد.
به دختری از زادگاهم که در کما و بدون سرپرست در بیمارستان افتاده بود و به خانواده و پدر و مادرش که با چه حالی شب را سر می‌کنند.
به زهرا یگانه که پروانه‌وار می‌سوزد تا جانی به دست آید و به انتحاری که چگونه جان می‌ستاند.
به دخترم، کلاس درس، نیمکت، تخته سیاه و و و...
به برادری که بر بالین بی جان خواهر مویه می‌کند و خانواده‌هایی که بیمارستان به بیمارستان دنبال عزیزان‌شان می‌گردند.
به یاد دوم اسد افتادم، کاروان شهدای از جنس نور و روشنایی که چگونه سنگفرش میدان دهمزنگ شدند و حالا 24 اسد قامت‌های خمیده‌ی سفیران دانایی و آگاهی.
به راستی ماه اسد چه جانفرساست!