مهران را برده بودم مغازه که برایش خوراکى بخرم. صداى گنگى از یک انفجار به گوشم خورد. تلفن را که باز کردم نام "موعود" بر زمینه سرخرنگى نوشته شده بود.
جهان بر سرم فرو ریخت، چشمانم سیاهى رفتند. ساعت درسى پرستو بود.
نمى دانم خودم را تا پل خشک چگونه رساندم ترافیک سنگینى شده بود. از آنجا تا نزدیکى کورس موعود دویدم چپلک هایم را در دستم گرفته بودم هر قدم که به موعود نزدیک مى شدم نشانه هاى محشر خودش را بیشتر نشان مى داد؛ سر درگمى آدم ها، دویدن پدران و مادرانى که فرزندان شان در موعود بودند، صداى مرگ نشان آمبولانس ها، آژیر بى وقفه موتر هاى پلیس، راه بندان نفس گیر، آفتاب داغ و تشنگى بیش از حد.
پا هایم سست شده بودند زیر درخت کوچک و تشنه خیابان روى زمین نشستم تا صفحات مجازى را چک کنم.
نمبر ناشناسى تلفنم را لرزاند صداى آرمان بود که از گوشى همسایه زنگ زده بود:
آغاى!
پرستو خانه آمده
مثل اینکه کارد تیزى از گلویم برداشته شده باشد نفسى بالا آوردم و خشکى حلقم را قورت کردم.
قیافه پرستو در پیش چشمانم آمد و غچى هاى تیز پرواز تیرماه که در آسمان قریه مان جست وخیز مى کردند.
اولین رنجر که به سمت شفاخانه تانک تیل رفت، جنازه پرستوى کوچکى را مى برد که احتمالا نام پدر اش محمود نباشد. خون از زیر رو اندازش بالا زده بود بال هایش راشکسته بودند چون شالى که بر سر اش کشیده شده بود از ناخبه بازو رنگین مى نمود.
دومین رنجر که گذشت پرستو هاى خونین بال زیادى روى هم انباشته شده بود؛ دختر و پسر، نو جوان و مطمئنا زیر هجده سال.
تاب نیاوردم که به رنجر سوم نگاه کنم؛ دستانم را بر صورتم گذاشتم و سیر گریه کردم. از همان نوع گریه اى که در زمان اسارت با شنیدن خبر شهادت بابه کرده بودم.
احساس تلخى دارم، ما داریم قتل عام مى شویم. ما داریم بهاى پیمان امنیتى را مى دهیم. ما را همه جا مى کشند یک روز یکاولنگ یک روز غزنى، یک روز مزار. یک روز میرزاولنگ، یک روز کابل و........
امروز برچى را زدند تا دیروز غزنى را فراموش کنیم. فردا جاى دیگرى را تا امروز برچى یاد مان برود.
ما چقدر بیچاره شده ایم!
رجوع
امروز قیامت را تجربه کردم
مهران را برده بودم مغازه که برایش خوراکى بخرم. صداى گنگى از یک انفجار به گوشم خورد. تلفن را که باز کردم نام "موعود" بر زمینه سرخرنگى نوشته شده بود.
تاريخ النشر: 1397/05/25 10:20رمز الخبر: 67469المصدر: خبرگزاری افغان ایرکا
