روزگار و وضعیت اقتصادی دیگر چرخشی نداشت و هر روز نسبت به روز گذشته بدتر و بدتر میگردید. صبح زود از خواب بلند میشدم و پس از ادای نماز و نیایش خداوند سبحان به امید پیدا کردن کار و تهیه چند عدد نان، خانه را به مقصد «چوک» ترک میکردم، اما هر روز بدون یافتن کار به خانه برمیگشتم.
عمران (مستعار) همسایه من بود و با هم مکتب را تمام کرده بودیم، اما اقتصاد بد مجال ادامه تحصیل را برای هر دوی ما نداده بود. هر دو با هم به همه امورات میپرداختیم و هر دو با هم نظارهگر این مشکلات و سختیهای زندگی همدیگر بودیم. ایام میگذشت و هیچ روزنه امیدی پیدا نشد تا اینکه هر دو تصمیم گرفتیم برای کار و تهیه رزق و روزی خانواده به ایران سفر کنیم. لذا شماره یکی از قاچاقبران را از یک دوستم گرفتم و پس از ارتباط و تنظیم موضوعات مربوط، از خانواده خدا حافظی کردیم و سفر خود را از کابل به مقصد هرات آغاز کردیم تا آینده را بسازیم.
حرکت مان آغاز شد و با آنکه فراز و فرودهای زیادی در مسیر کابل - هرات وجود دارد، اما مشکل خاصی ندیدیم و بدون کدام حادثه ملموس به هرات رسیدیم. در آنجا متوجه شدیم که شمار همراهان ما تا ایران به بیش از 50 تن میرسد. قاچاقبران پول همه را مکمل گرفت و بدون درنگ سفر مان آغاز شد و با آنکه امیدی در دلم روشن شده بود، اما میدانستم نفس قاچاقی سفر کردن اشتباه است و مملو از خطر.
نمیخواهم زیاد حاشیه روی کنم. فکر کنم چهارشنبه یا پنجشنبه بود و ما مناطق پشت مناطق را طی میکردیم تا اینکه به منطقهای نزدیک دهنه ذوالفقار رسیدیم و قرار شد برای عبور از دریا، ریسمانی از اینسو تا آنسوی دریا کشیده شود تا ما و همقطارانم از آن بهگونه آویزان بگذریم. نفس در سینهام حبس شده بود، عمران رنگ به چهره نداشت و دیگران هم حالت بهتری از ما نداشتند. نفر اول خود قاچاقبر بود که با استفاده از ریسمان خودش را کشان کشان آنسوی آب رساند و ما هم به دنبالش در حالیکه بین هوا و آب معلق بودیم تلاش میکردیم تا از این خوان نیز بگذریم، اما چیزی را که اصلا انتظارش را نداشتیم اتفاق افتاد. جهنمی برپا شد که گویا دنیا به آخر رسیده بود. آری!
آن قاچاقبر نامرد و سنگ دل همینکه پایش به خشکی رسید، دست در جیب کرد و چاقویی را بیرون کرد و به بریدن طناب آغاز نمود، دهنم خشکی کرد و هر چه خواستم فریاد بزنم که «برگردید برگردید»، اما شد آنچه نباید میشد، طناب پاره شد و همهای آن جمعیتی که با امید میخواستند به ایران بروند، به دریا افتادند و به دست و پا زدن شروع کردند به خوبی میتوانستیم بفهمیم که آنان شنا بلد نبودند و یا هم آن وحشتی که از سوی قاچاقبر جنایتکار ایجاد شده بود، همه را در شوک فرو برد و همه چیز را از یاد برده بودند. به سختی میکوشیدند تا خود را نجات دهند، اما نشد که نشد، تعدادی زیر آب گم شدند، تعدادی را آب با خود برد و تعداد محدودی به شمول خودم و عمران توانستیم خود را نجات دهیم.
صحنه وحشتناکی بود، اما گذشت.در این روزها که جسدهای همقطارانم را مییابند بگومگوهایی را میشنوم که گویا سربازان مرزی ایران ما و یارانم را به دریا انداختهاند، ادعایی که اتهامی بیش نیست و ما اصلا سربازانی ایرانی را ندیدیم و قربانی جنایتی شدیم که عامل آن قاچاقبر بی رحم و قسیالقلب بود.
هنوز سخنان آن بیرحم را به یاد دارم که پس از بریدن طناب میگفت: بروید به دوزخ. من پولم را گرفتم و بر میگردم. این هم یک روش پول درآوردن بود.
من و عمران بازمانده آن حادثه وحشتناک هستیم و به مردم و حکومتیها میگویم که نیروهای مرزی ایران هیچ نقشی در این حادثه نداشتند.
Back
روایتی از عمق ماجرای غرق شدن کارجویان!
روزگار و وضعیت اقتصادی دیگر چرخشی نداشت و هر روز نسبت به روز گذشته بدتر و بدتر می گردید. صبح زود از خواب بلند می شدم و پس از ادای نماز و نیایش خداوند سبحان به امید پیدا کردن کار و تهیه چند عدد نان، خانه را به مقصد «چوک» ترک می کردم، اما هر روز بدون یافتن کار به خانه برمی گشتم.
Published: 1399/02/23 11:59News ID: 78689Source: خبرگزاری افغان ایرکا
