کودکی در کنار خیابان با لباس های ژولیده و پاهای برهنه دستان زخمی خود را بسوی مردمانی که در شهر عبور می کردند دراز می کرد و با صدای گرفته که نشان از گرسنگی، خستگی و بیخوابی آن کودک بود می گفت: «کمک کنید-کمک کنید ثواب دارد...»
موتر های شیشه سیاه با سرعت بالا عبور کردند، گرد خاکی بلند شد کودک درمیان "خاک باد" لحظاتی گم شد بعد چشمان اشک آلود وگل آلود خود را مالیده کنار خیابان نشست.
شخصی به کودک نزدیک شد سوال کرد: آیا دوست دارید از این موترها داشته باشید؟
کودک با دلی گرفته پاسخ داد: نه دوست ندارم می ترسم أگر موتر داشته باشم مانند آنها خاک باد کنان از پیش مردم بیچاره عبور کنم مردمانی را که به نان شب شان محتاج هستند
جای نان در شکم شان خاک در چشمان شان بریزم
نه، من مردم آزاری را دوست ندارم...!!
سوال کننده از سوال کردنش پشیمان شد؛
در کنار کودک نشست اشک ریخت گفت: موترم را می فروشم پیسه اش را به تو می دهم.
کودک گفت: موتر را نفروش اگر میتوانی دوتا نان به ما بیاور که شب گرسنه نخوابیم
شاید فردا خداوند فرشته ای دیگر را در این سرزمین ریاکاران فرستاد!
در سرزمینی که رهبران اش دزد است، همه راهزنی را افتخار می دانند، دزدان به یکدیگر مدال افتخار می دهند مردم آن سرزمین هرگز طعم خوشبختی را نخواهد چشید.
گل امیری
Back
اینجا سرزمین دزدان و ریا کاران است!
کودکی در کنار خیابان با لباس های ژولیده و پاهای برهنه دستان زخمی خود را بسوی مردمانی که در شهر عبور می کردند دراز می کرد و با صدای گرفته که نشان از گرسنگی، خستگی و بیخوابی آن کودک بود می گفت: «کمک کنید-کمک کنید ثواب دارد...»
Published: 1399/05/03 11:25News ID: 79926
