داغدارم، داغدار الهه حسین نژاد و هر دختری که در روی کرۀ زمین ناجوانمردانه حرمتش را میشکنند و جان نازنینش را میستانند، دخترانی که حق زندگی دارند، حق نفس کشیدن، حق شادبودن، حق یک زندگیِ أمن و آرام. ولی همۀ اینها از آنها گرفته میشود و میشوند؛ شقایقهای پرپر و ستایشهای پرپر و الهههای پرپر.
در این ماجرا در اولین سطح، پلیس نقش خود را دارد، که مجرم را یافته و به سزای اعمالش میرساند. اما آیا تمام است؟ در عمق این ماجرا آیا سؤال دیگری و حرف دیگری نیست؟ چگونه این افراد قسیالقلب ایجاد میشوند؟ اینها هم کودکی داشتهاند، نوجوانی و جوانی و پدر و مادری. این اندازه از بیرحمی چگونه برایشان عادی شده است؟ چاقوزدن به قفسهٔ سینهٔ یک انسان دیگر، یک دختر بیپناه، چگونه برایشان مثل آبخوردن راحت شده است؟ چطور دستی تیغ میشود و بالا میرود و بر قلبی لطیف فرود میآید و انسانی را به خون میکشد؟
خوانده بودم در مورد قاتل زنجیرهای کودکان در پاکدشت، که گفته بود من تجربۀ کشتن را با سگکشی آغاز کردم. انسان بهیکباره تبدیل به قاتل نمیشود. ریختن حصارهای انسانیت و عاطفه و مهر از یک جاهایی شروع میشود. شاید از یک دعوا و کتککاری در خانواده، از یک خشونت بین پدر و مادر، از گفتن جملاتی خشن که عزت نفس و شخصیت فرزند را لگدکوب میکند، از رفتار خشن یک معلم در مدرسه و حتی از کشتن راحت یک مورچۀ دانهبر و بیآزار. متوجه نقطهٔ شروع این زنجیرۀ خطرناک هستیم آیا؟ نکند یک جمله یا یک رفتار ما آغاز این ماجرا باشد؟
نکتۀ دیگری که امروز در فضای مجازی مشاهده کردم و این هم تأسفی عمیق برایم داشت این بود که هنوز تازه خبر دستگیریِ قاتل در فضا منتشر شده بود که در کانالهای خبری، در بخش نظریهها، یک نفر مینوشت «افغانیه». و بعد تعداد کثیری به دنبال آن شروع میکردند به ناسزا و توهین به افغانستانی و اخراج اخراج گفتن به مهاجر بدبختی که هیچ نقشی در ماجرا نداشت و هنوز چیزی ثابت نشده بود.
با خودم گفتم یا این عده افرادی اجیرشده هستند برای ایجاد موج مهاجرستیزی و بههمزدن فضای آرام بین دو ملت ایران و افغانستان. و یا هم سطح فرهنگ آنقدر افت کرده که ذهن این افراد با استدلال و منطق و فهم براساس مستندات، کلاً بیگانهاند. چشمبسته اظهارنظر قطعی میکنند و حکم صادر میکنند و به افغانستانی ناسزا میگویند و او را متهم میکنند، که در هر دو صورت دودش میرود به چشم همۀ ما.
یا در ماجرای فرخنده و قتل فاجعهبار او افتادم. و همینگونه عملکرد ذهنیِ مردم که یک نفر گفت: «این دختر قرآن را سوزانده» و همه به او حملهور شدند؛ یکی سنگ زد، یکی لگدکوب کرد، یکی ماشین را از رویش گذراند و دیگری آتش زد. فرخنده در برابر یک لشکر ذهنیت نافهم و سطحینگر جان باخت. کسی دنبال دلیل و مستندات نبود. کسی اهل پرسش و پرسشگری و دلیل و دلایل نبود. کافی بود یک نفر صدا بلند کند و بگوید: آی مردم، آیا واقعاً کسی دیده که او قرآن را آتش زده باشد؟ آیا اصلاً این مسئله اثبات شده و چند نفر آدم معتمد شهادت دادهاند؟ و با همین دو سه سؤال، حلقۀ خشونت علیه فرخنده را متزلزل و متوقف کند.
مهاجرستیزی و برچسبزدن به مهاجرین هم از جاهایی شروع شد و کمکم موج انداخت، حتی از حرفهای مسئولی که مهاجر افغانستانی را علت بیکاریِ جوانان ایرانی دانست و آمارها نشان داد که این ادعا مستند نبود. حالا این موج مهاجرستیزی و این برچسبزدنها، که متأسفانه اوج گرفته است، غیر از تبعات سنگینی که برای مهاجر افغانستانی و روابط عمیق فرهنگی دو ملت دارد، خطر بزرگترش برای خود جامعۀ ایرانی است، که پرورش این نوع ذهنیتها، ذهنیتهای بیگانه با استدلال و منطق و تحقیق، ذهنیتهای «دیوار کوتاه پیدا کن» و ذهنیتهای سطحینگر و خامخوار، خارهای خود را دیر نخواهد بود که نشان خواهند داد.
و از متخصصان حوزۀ علوم انسانی باید پرسید که آیا اگر ذهن مردم یک جامعهٔ اینگونه قضاوتگر شوند و اینگونه قضاوتهای سطحی و حکمدادنها را عادت کنند خطرناک نیست؟ آیا بیاعتنا گذشتن از کنار رشد ذهنهای معلول در جامعه، فردا دیر نخواهد بود؟

دیدگاه شما درباره این خبر چیست؟
دیدگاه خود را محترمانه و روشن با دیگران به اشتراک بگذارید.
نظرات مخاطبان
0 دیدگاههنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ شما آغازکننده گفتوگو باشید.