تاریخ انتشار: 1404/05/08 12:54کد خبر: 116381

نویسنده نام آشنای افغانستان براثر سانحه رانندگی درگذشت

نویسنده نام آشنای افغانستان براثر سانحه رانندگی درگذشت

صالح محمد خلیق، شاعر و نویسنده افغانستان که اخیرا کتاب «امتداد آفتاب» وی در ایران منتشر شده، بر اثر تصادف درگذشت.

صالح‌محمد خلیق، شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار نام‌آشنای افغانستان و رئیس سابق اطلاعات و فرهنگ ولایت بلخ، در روز سه‌شنبه هفتم سرطان، بر اثر یک حادثه ترافیکی، دار فانی را وداع گفت. 

صالح‌محمد خلیق در سال 1334 خورشیدی در شهر مزار شریف زاده شد و سال‌ها در عرصه فرهنگ و ادبیات کشور فعالیت کرد. او علاوه بر اینکه شاعر و نویسنده مشهوری بود، پژوهشگر و روزنامه‌نگار چیره‌دستی هم بود.

از او ده‌ها مجموعه شعری و پژوهشی مانند «سلام به آفتاب»، «کاج بلند سبز»، «تاریخ ادبیات بلخ» و «ساحه‌های باستانی و بناهای تاریخی بلخ» به یادگار مانده است.

به این چهره فرهنگی و ادبی شناخته‌شده افغانستان، القاب متفاوتی از جمله «پژوهشگر بلخ» از سوی دفتر مقام ولایت بلخ، و عنوان «نویسنده پیشکسوت بلخ» از سوی نهاد دانش‌آموختگان افغانستان و لقب «نخبه بلخ» از سوی انستیتوت مطالعات استراتژیک افغانستان بخشیده شده است.

خلیق که سال‌ها ریاست انجمن نویسندگان بلخ را به عهده داشت، از سال 1383 الی 1399 خورشیدی رئیس اداره اطلاعات و فرهنگ این ولایت بود و در گسترش فعالیت‌های فرهنگی در آنجا نقش مهمی ایفا کرد.

او به پاس خدمات فرهنگی و ادبی خود، مدال دولتی غازی میر مسجدی‌ خان را از سوی ریاست جمهوری افغانستان دریافت کرده بود.

این چهره فرهنگی افغانستانی، بر اثر یک حادثه ترافیکی (تصادف)، در 69 سالگی از دنیا رفت.

در پایان نمونه‌هایی از اشعار خلیق را می‌خوانیم:

آرام و سر‌به‌زیر و به راه است چشم تو
اما دو چشمه‌سارِ گناه است چشم تو

تا باز می‌شود، گلِ خورشید می‌دمد
پیکِ سپیده، پِلکِ پگاه است چشم تو

باور بکن که کرده مرا غرقِ غرقِ خود
چرخابِ چشم تو و گواه است چشم تو

افیونی و روانی و معتاد گشته‌ام
من را که کرده است تباه، است چشم تو

بسیار خسته‌م بنشین رو‌به‌روی من
یک دو پیاله چای سیاه است چشم تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لبت انجیر خُلم و توت یاقوتیِ خنجان را
خجالت می‌دهد، دختر! زبانت قند بغلان را

روایت می‌کند صد کهکشان خورشید را چشمت
نگاهت صد خُمستان مستیِ انگور پروان را

تو چون نوروزهای آریایی نور‌بارانی
تو می­‌آیی و می‌پاشد نَفَس‌هایت بهاران را

شمالک می‌شود، عطرِ گل شب­‌بوی می‌پیچد
به یک‌سو می‌زنی از ناز تا زلف پریشان را

تو را من دوست می‌دارم، تو را پیش از هزاران سال
ببین، باور نداری، جای جایِ بلخِ ویران را

نوشتم در تمام تاقها نام تو را تنها
و از عکس تو کَندم نقش، گل‌های هر ایوان را

پرستیدم به یاد چشمهایت مِهر را روزی
زمانی رفتم آتشگاه، یادِ آن نگاهان را

هزاران سال نوری دُورتر هم، هر کجا باشم
تورا عاشق­ترین استم، تو خورشیدِ خراسان را

  • منبع: خبرگزاری افغان ایرکا
  • لینک کوتاه

تگ‌ها:

نظرات مخاطبان: