
سال ها به مهاجران گفته شد که ایران خانه دوم شماست. از برادری اسلامی گفته شد، از اشتراکات فرهنگی گفته شد و از میزبانی چند ده ساله جمهوری اسلامی سخن به میان آمد. اما امروز بسیاری از مهاجران افغانستانی احساس می کنند فاصله میان این شعار ها و واقعیت زندگی روزمره آنان هر روز بیشتر می شود.
زمان تقریبی مطالعه: 6 دقیقه
اخیرا بخشنامه ای از سوی وزارت کشور تصویب شده که مهاجرین را ملزم به پرداخت بیمه پایه سلامت می کنند. طبق این بخشنامه، هر فرد دارای کارت اقامت، چه کوچک و چه بزرگسال می بایست حدود هشت میلیون و پانصد هزار تومان برای بیمه پایه پرداخت کرده و در صورت پرداخت نکردن اقامت آن نیز تمدید نخواهد شد.
موضوع بیمه یک سیاست منطقی و ضروری است. هیچ انسان عاقلی با اصل بیمه و دسترسی به خدمات درمانی مخالفتی ندارد. سلامت یک حق است و هر جامعهای برای حفاظت از سلامت عمومی خود به نظام بیمهای نیاز دارد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که یک سیاست درست، بدون توجه به واقعیت های اقتصادی جامعه هدف اجرا شود. در چنین شرایطی، حتی بهترین ایده ها نیز میتوانند به منبع نارضایتی و فشار اجتماعی تبدیل شوند.
برای درک ابعاد این تصمیم کافی است یک خانواده چهار نفره افغانستانی دارای کارت آمایش را تصور کنیم. این خانواده باید حدود سی و چهار میلیون تومان فقط برای حق بیمه سلامت پرداخت کند. حال اگر هزینه تمدید کارت، هزینه های اداری، آموزش فرزندان و سایر هزینه ها را نیز به این رقم اضافه کنیم، با عددی روبهرو می شویم که برای بسیاری از خانواده های مهاجر دست نیافتنی است. پرسش اینجاست که تصمیم گیران این ارقام را بر اساس کدام واقعیت اقتصادی محاسبه کردهاند؟ آیا سطح درآمد یک کارگر مهاجر، یک نیروی خدماتی یا یک کارگر ساختمانی با چنین هزینه هایی تناسب دارد؟
مشکل دقیقاً در همین نقطه نهفته است. سیاستگذار گویی مهاجر افغانستانی را فردی با درآمد متوسط و توان مالی پایدار فرض کرده است، در حالی که بخش بزرگی از مهاجران در مشاغل سخت، کم درآمد و ناپایدار فعالیت می کنند. بسیاری از آنان نه کارمند هستند، نه از مزایای شغلی برخوردارند و نه درآمد ثابتی دارند. زندگی بخش قابل توجهی از مهاجران بر پایه دستمزد روزانه می چرخد. برای چنین خانواده ای، تأمین ده ها میلیون تومان هزینه اضافی به معنای حذف بخشی از نیازهای اساسی زندگی است.
اما مسئله تنها سنگینی مبلغ حق بیمه نیست. سؤال مهم تر این است که مهاجران در مقابل این هزینه دقیقاً چه خدماتی دریافت می کنند؟ بسیاری از دارندگان کارت آمایش معتقدند بیمه سلامت در عمل بیشتر در موارد بستری در بیمارستان کاربرد دارد و در بسیاری از هزینه های رایج درمانی، از ویزیت پزشک گرفته تا دارو، آزمایش و خدمات سرپایی، همچنان سهم قابل توجهی از هزینه ها از جیب خود آنان پرداخت می شود. همین مسئله باعث شده بسیاری از مهاجران احساس کنند میان هزینه ای که پرداخت می کنند و خدماتی که دریافت می کنند تناسبی وجود ندارد.
بخش بزرگی از جامعه مهاجر را افراد جوان و در سن کار تشکیل می دهند. یک کارگر ساختمانی، راننده، کارگر کارخانه یا نیروی خدماتی ممکن است سال ها بدون نیاز به بستری شدن در بیمارستان زندگی کند. چنین فردی طبیعی است که از خود بپرسد چرا باید مبلغی سنگین برای خدمتی پرداخت کند که احتمال استفاده از بخش اصلی آن بسیار پایین است. وقتی یک خانواده چهار نفره باید ده ها میلیون تومان هزینه کند اما همچنان بخش مهمی از درمانهای روزمره خود را شخصاً بپردازد، این پرسش به وجود می آید که آیا بیمه در اینجا یک ابزار حمایت اجتماعی است یا صرفاً یک هزینه اجباری؟
اگر به وضعیت چند سال اخیر نگاه کنیم، مسئله فقط بیمه نیست. مهاجران با افزایش هزینه های اقامتی، محدودیت های شغلی، محدودیت های جغرافیایی، دشواری های تمدید مدارک، نگرانی های دائمی درباره وضعیت اقامت و فضای رو به رشد مهاجر ستیزی رو به رو هستند. هر روز قانون یا بخشنامه جدیدی منتشر می شود که زندگی را برای مهاجران پیچیدهتر از گذشته می کند. در چنین شرایطی، بیمه اجباری جدید تنها آخرین حلقه این زنجیره است.
پرسش اصلی این است که جمهوری اسلامی دقیقاً چه تصویری از مهاجر افغانستانی در ذهن خود دارد؟ آیا او یک انسان است که دهه ها در این کشور زندگی کرده، کار کرده، مالیات غیرمستقیم پرداخت کرده، فرزندش در مدارس ایران درس خوانده و بخشی از جامعه شده است؟ یا صرفاً یک مسئله اداری است که باید با بخشنامه های بیشتر و محدودیتهای تازه مدیریت شود؟
واقعیت این است که بخش بزرگی از مهاجران افغانستانی تازه وارد نیستند. بسیاری از آنان سی یا چهل سال است که در ایران زندگی میکنند. بسیاری در ایران متولد شدهاند، در ایران بزرگ شده اند و تمام زندگی خود را در این کشور سپری کرده اند. اما با وجود این سابقه طولانی، همچنان با نوعی نا امنی و بلاتکلیفی دائمی رو به رو هستند. ناامنی نه از جنس جنگ و خشونت، بلکه از جنس بی ثباتی حقوقی و نگرانی مداوم درباره آینده.
تناقض بزرگ تر زمانی آشکار میشود که به نقش مهاجران در سالهای گذشته نگاه کنیم.
مهاجران افغانستانی تنها نیروی کار ارزان نبودهاند. در بسیاری از مقاطع حساس، همراهی خود را با جمهوری اسلامی نشان دادهاند. در راهپیمایی ها حضور داشتهاند، در مناسبتهای رسمی شرکت کرده اند و در دوره های مختلف تلاش کرده اند وفاداری و همدلی خود را با کشور میزبان نشان دهند. در جنگ ها همراه ایران بودند. بسیاری از آنان تصور می کردند قانون مداری، همراهی و مشارکت اجتماعی می تواند به بهبود جایگاه آنان منجر شود. اما امروز این سؤال مطرح است که نتیجه این همراهی چه بوده است؟
امروز بسیاری از خانواده های مهاجر احساس می کنند هر سال باید هزینه بیشتری بپردازند و در مقابل، امنیت و اطمینان کمتری دریافت کنند. از یک سو از آنان انتظار می رود قانون را رعایت کنند، مدارک خود را تمدید کنند، بیمه بخرند و تمامی تعهدات خود را انجام دهند؛ از سوی دیگر، هر روز با محدودیتهای تازه و نگرانیهای جدید مواجه میشوند. این وضعیتی است که احساس بی عدالتی را در میان مهاجران تقویت می کند.
لذا، هیچ کشوری بدون قانون نمیتواند مهاجرت را مدیریت کند. اما تفاوت بزرگی میان مدیریت مهاجرت و تحت فشار قرار دادن مهاجران وجود دارد. قانون زمانی مشروعیت پیدا می کند که مردم آن را منصفانه بدانند. هنگامی که یک جامعه مهاجر احساس کند بار مسئولیتها دائماً بر دوش او گذاشته می شود اما سهم او از امنیت، ثبات و حمایت کمتر و کمتر می شود، اعتماد جای خود را به ناامیدی خواهد داد.
بزرگترین تناقض سیاست مهاجرتی ایران شاید این باشد که انسانی را که بیش از سی سال در این کشور زندگی کرده، هنوز با همان عینکی می بیند که روز اول ورودش دیده می شد. گویی زمان برای او متوقف شده و سه دهه زندگی، کار، مالیات، رنج و مشارکت اجتماعی هیچ تغییری در جایگاهش ایجاد نکرده است.
شاید امروز مهمترین سؤال مهاجران افغانستانی این نباشد که چرا باید هر سال هزینه های بیشتری بپردازند. سؤال اصلی این است که جایگاه آنان در سیاستهای جمهوری اسلامی چیست؟ آیا آنان بخشی از جامعه ای هستند که دهه ها در ساختن آن نقش داشتهاند، یا صرفاً جمعیتی هستند که هر سال باید هزینه بیشتری برای ماندن پرداخت کنند؟