گفتند یک طالب قصه کرد که در کدام ولسوالی هلمند جنگ بود یک سرباز نیروهای قوای مسلح توسط مرمی زخمی شد و من بخاطر گرفتن سلاح نزدش رفتم زمانیکه نزدیک شدم سرباز در حالت مرگ بود که به موبائیل اش زنگ آمد موبائیل اش را از جیب اش گرفتم و بلی گفتم صدای یک طفل شش ویا هفت ساله را شنیدم که میگفت پدر تو چه وقت معاش میگیری امروز روز سوم است که ما گرسنه (گشنه) نشسته هستیم.
حالی او دوکانداران هم چیز برای خوردن قرض نمیدهند که سابق از ایشان میآوردیم .
خبر نیستند که پدرش دیگر برای ابد از گرفتن معاش محروم شد.
طالب گفت: با شنیدن سخنان فرزند آن سرباز در همانجا بالای سر سرباز تفنگ کلاشنکوف خود را ماندم . و قسم یاد کردم که دیگر در تمام عمر جنگ نمیکنم.
بخاطر الله (ج) این جنگی که امریکا و پاکستان برای ما تحمیل کرده است هموطنان خود را بقتل نرسانید... .
خبرگزاری افغان ایرکاAfghan IRCA News Agency
داستانی حقیقی از زبان یک طالب مسلح

گفتند یک طالب قصه کرد که در کدام ولسوالی هلمند جنگ بود یک سرباز نیروهای قوای مسلح توسط مرمی زخمی شد و من بخاطر گرفتن سلاح نزدش رفتم زمانیکه نزدیک شدم سرباز در حالت مرگ بود
زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه

- منبع: خبرگزاری افغان ایرکا
- لینک کوتاه
دیدگاه شما درباره این خبر چیست؟
دیدگاه خود را محترمانه و روشن با دیگران به اشتراک بگذارید.
نظرات مخاطبان
0 دیدگاههنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ شما آغازکننده گفتوگو باشید.