
دختری همراه خُسر خمیده اش صبح وقت به قبرستان میرود که نامزاد شهیدش در آن دفن شده است.
زمان تقریبی مطالعه: 3 دقیقه
دختری همراه خُسر خمیده اش صبح وقت به قبرستان میرود که نامزاد شهیدش در آن دفن شده است.
نامزاد این دختر درد دیده و غم آلود که در حادثه تروریستی پوهنتون پر پر و آسمانی شده بود، بسیار به دشواری و تنگ دستی به یک دیکر رسیده بودند.
اسما با صد ٱمید آرزو شش ماه پیش با یکی از دوستان دوره مکتب نامزاد میشود، اما به ٱمید خود نرسیده دنیایی آرزو هایش به خون کشیده و دنیایی ٱمید و شرین ترین فرد دنیایش را از پیش می گیرند 0
اسما سیاه ترین روز حیات خود چنین حکایت میکند!
نان چاشت را آماده میکردم ، دلم ناآرام بود، گواهی درد کمر شکن داشتم دوازده بجه چاشت بود اطاق تلوزیون آمدم که ناگهان به سرخط خبر حمله مهاجمان به پوهنتون کابل سر خوردم، بی اراده صدا زدم حامد را چیزی نشده باشد، پاها و دست هایم بی کنترول شد روی زمین نشستم و در فکر حیات کسی افتادم که دنیایی خوشحالی در او تعریف کرده بودم ، تلفون ام کریدت نداشته و خانه هم بیشتر از 20 افغانی نداشتیم، هر چی دلم تسلی میدادم زمین جایم نمی داد مجبور شدم از دوکان کوچه یک کارت تلفون قرض بیگرم تا از احوال نامزادم جویا شده بتوانم، دیدم که هیچ بوت پای نکرده پای لوچ در کوچه میگردم دوکان از پیش ام گمی میکرد،این درست لحظه ی بود که فکر میکردم در دنیا هیچ حامی و پشتوان ندارم، کارت واریز کردم هر چی زنگ زدم کسی تلفون بر نداشت، لحظه به لحظه دلم نا آرام تر می شد تا اینکه در آشپزخانه از هوش رفته بودم یک زمانی رویم سرد شد به هوش آمدم که مادرم آب سرد به روی ام می پاشد و ٱمید میدهد که خداوند مهربان است همه چیز خوب است حامد جان هم زنده است.
باز هم دلم نا آرامی می کرد هر چی بود زنگ زدم آخرین تماس که گرفتم طرف های غروب آفتاب بود که یک کسی تلفون را جواب داد! گفتم حامد! حامد گلم کجایید! چرا تلفون خوده جواب نداده مارا با صد مرگ میکشید! دیدم کسی صحبت نمی کند چند ثانیه سکوت کشنده بعد صدای مرد شنیده شد که گفت خواهر با صاحب تلفون چی نسبت دارید! گفتم نامزداش هستم حامد من کجاست! باز هم سکوت کرد و به صدای گیریه آلود گفت خواهر حامد تان را از سرد خانه دریافت کرده میتوانید. بعد از این پیام از هوش رفته بودم تا امروز صبح که به قبرستانی آمدم تا زیر خاک حامدم را بپالم.