«خدیجه حلیمی»، بانوی شاعر افغانستانی متولد و مقیم شهر شیراز است که دوران کودکی و جوانیاش را در این شهر گذرانده است.
وی دارای مدرک تحصیلی ارشد علوم حدیث است و امسال اولین مجموعه شعر او با عنوان «منِ تو» توسط انتشارات «فصل پنجم» چاپ و منتشر شده است. این روزها، این کتاب در نمایشگاه کتاب تهران، در غرفه انتشارات «فصل پنجم» عرضه میشود.
خدیجه حلیمی در گفتوگو با فارس گفت: از سال 1395 بود که شعر را به طور جدی دنبال کردم. در دو سه سال گذشته برخی از دوستان و اساتید پیشنهاد دادند تا کمکم تصمیم به چاپ مجموعه شعر بگیرم.
مجموعه شعر «منِ تو»، برگزیده حمایت ویژه وی افزود: تا اینکه در سال گذشته جشنوارهای برگزار شد که برای کتاب اولیها بود. من هم مجموعه شعرم را آماده کرده بودم و به دبیرخانه جشنواره ارسال کردم و خوشبختانه مجموعه شعر من یکی از شانزده مجموعه شعری بود که از بین 67 مجموعه، برگزیده حمایت ویژه شد. پس از این موفقیت بهطور جدی تصمیم به چاپ کتابم گرفتم.
خدیجه حلیمی ادامه داد: در کتاب «منِ تو» 48 غزل چاپ شده که بیشتر این غزلها، در سالهای 1398 تا 1403 نوشته شده است.
مضمون بیشتر این اشعار عاشقانه است اما چند غزل برای کشورم، چند غزل برای برادر شهیدم، یک غزل برای امام زمان (عج) و یک غزل هم برای مادرم در این مجموعه نوشتهام. اما پیامی که کتابم به مخاطب میرساند بیشتر از هر چیزی غم وطن، غربت، دلتنگی و تنهایی است. و حتی امید، تکیه کردن به خود، ادامه دادن و خسته نشدن.
وی در خصوص انتخاب نام «منِ تو» برای کتابش گفت: نام کتابم را گذاشتم «منِ تو» چرا که «من» میتواند هر شخصی را در بر بگیرد نه تنها منِ شاعر نوعی را. و اما «تو» متفاوت میشود. گاهی «تو» مخاطبی است که در قالب کشور خودش را نشان میدهد و گاه در قالب یک تکیهگاه، یک فرد، یک برادر یا یک عشق و حتی گاهی منِ درون آینه...
شاعر افغانستانی خاطرنشان کرد: خوشبختانه استقبال مخاطبان از مجموعه شعرم خوب و راضیکننده بود.
در پایان، غزلی از مجموعه شعر «منِ تو» را میخوانیم:
سخت است اگر رسیدن و انسان نمیرسد
بیهوده نیست، عشق که آسان نمیرسد!
با اینکه سر به سجدهی عشقت گذاشتم
این راز سر به مُهر به ایمان نمیرسد
وقتی که نیستی به نظر میرسد که من
جانم به لب رسیده و درمان نمیرسد
نفرین به قصههای غمانگیز هر شبم
این غصههای کهنه به پایان نمیرسد
سرخورده نیستم که سراسر سیاسرم
سرخورده نیستم که به من نان نمیرسد
ابرم! که التماسکنان، نان میآورم
ابری بدونِ گریه به باران نمیرسد
این بغضها به چهرهی پاییز رفتهاند
آیا صدای آذر و آبان نمیرسد؟
