در تحلیلهای رایج سیاسی و امنیتی، طالبان اغلب صرفن بهمثابه پدیدهای بیرونی و وارداتی تلقی میشوند. اما در پسِ غبار گفتمانهای نظامی و ژئوپلیتیک، آنچه کمتر به آن پرداخته میشود، خاستگاه درونی، ریشههای فرهنگی، و زمینههای تاریخی پیدایش این پدیدهٔ ضدانسانی است.
طالبان تنها یک گروه افراطی مسلح یا پروژهای سیاسی نیستند؛ آنان آیینهی تمامنمای نهادهاییاند که بهجای اندیشهپروری، اطاعت آموختند؛ بهجای آموزش همزیستی و کثرتگرایی، دشمنی، نفرت پراگنی، مرگ و حذف را نهادینه ساختند.
واقعیت این است که طالبان زادهی ساختارهای بهشدت فرسوده، دینزده، ایدیولوژیک، زن ستیز، زورگو، ستم گستر، قبیلهمحور و تمامیتخواه اند؛ ساختارهایی که جامعه را سالها در انزوا و سکوت و ترس نگاه داشتند، که در آنها دگراندیشی جرم بود، پرسشگری کفر، زن فتنه، و عشق و هنر، گناهی نابخشودنی. در چنین بستر خشونتزده و سترونی است که تفکر طالبانی چون نتیجهای طبیعی سر برمیآورد، رشد میکند و سرانجام، پس از پیوند خوردن با نهادهای استخباراتی و بدل شدن به لشکری ارزان برای جنگهای نیابتی قدرتهای منطقهای و جهانی، در قالب معاملهای پنهانی به اریکهی قدرت تکیه میزند.
سلطهی طالبان پیش از آنکه نظامی باشد، روانی و فرهنگیست؛ امتداد تاریخی سرکوب، تسلیم و ستایش زور. اما فاجعه زمانی عمیقتر میشود که این سلطه به وضعیت عادی بدل شود و جامعه، بیآنکه آگاه باشد، به زندگی در فاجعه خو کند. در این میان، سیاستمداران «جهان آزاد» نیز، همداستان با لابیگران طالبان، منافع خود را در «تعامل» با این وضعیت و عادیسازی آن میبینند.
افزون بر این، بسیاری از مخالفان امروز طالبان در بنیاد تفکر تفاوتی با آنان ندارند: همان ذهنیت خشک، همان سنتگرایی خشن، همان توهمات افیونی، تنها با نقابی متفاوت.
مقابلهی نظامی با طالبان، اگر از میدان فرهنگ، آموزش و نقد ساختاری عبور نکند و بنیادهای فکری و اجتماعی طالبانیسم را به چالش نکشد، حتی اگر به شکست نظامی طالبان بینجامد، تنها شکل دیگری از «طالبوارگی» در لباسی نو خواهد بود.
رهایی از هر نظام سلطه بدون رنسانس فکری، بدون نقد عمیق بنیانهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ممکن نیست.
آیندهی روشن در گرو آن است که از نو بیندیشیم، از نو بنا کنیم، و جسارت عبور از چرخهی معیوب تکرار را داشته باشیم تا بار بار از یک سوراخ آشنا گزیده نشویم.
تا نظر دوستان چه باشد؟
