ما مهاجران افغانستانی که سالهاست در کنار مردم ایران زندگی میکنیم و طعم نان مشترک، رفاقت صمیمانه و #همسایگی آرام را چشیدهایم، این نامه را نه از سر گلایه، بلکه از دلِ زخمی و خستهای مینویسیم که امید دارد شنیده شود.
ما از روزی که پا به این سرزمین گذاشتیم، تلاش کردیم با شرافت زندگی کنیم، کار کنیم، سهمی در ساختن روزمره داشته باشیم و با صداقت، قدردان مهربانیهای مردم این کشور باشیم. خیلی از ما کودکی و جوانی خود را همینجا گذراندهایم؛ در همین کوچهها قد کشیدهایم و در همین کلاسها درس خواندهایم.
اما امروز، بیش از هر زمان دیگری، بار زندگی بر قلبمان سنگینی میکند.
کشورمان افغانستان سالهاست در آتش #جنگ میسوزد؛ و امروز ایران هم که شده خانه دوم مان با شرایط جنگی و بحرانها و شرایط سختی روبهروست.
در این میان، مهاجر بودن یعنی دو بار لرزیدن؛ یکبار از رنج سرزمین مادری، بار دیگر از نگرانیهای زندگی در غربت.
هر خبر تلخ از آنسو یا اینسو، زخمی تازه بر روحمان مینشاند.
دلنگرانی درباره خانواده، آینده نامعلوم فرزندان، بیپناهی اقوام، و روزگار دشوار اقتصادی، چنان بر شانههای خستهمان سنگینی میکند که گاهی حتی نفس کشیدن هم سخت میشود.
در چنین روزهایی، روند جدید #تمدید_اقامت—که امسال بسیار زودتر از گذشته آغاز شد—برای بسیاری از خانوادهها به چالشی طاقتفرسا تبدیل شده است.
هزینههای بالا، الزام بیمهنامهها برای تمام اعضای خانواده، و اجرای این امور درست در همان ایامی که باید برای جابجایی خانه، پرداخت ودیعههای سنگین، و فراهم کردن مخارج مدرسه بچهها آماده شویم، برای صدها خانواده مهاجر به بنبست رسیده است.
ما همیشه چون از پدران خود آموخته ایم که امت واحده هستیم امیدوار بودیم که در سالهای جنگ و آوارگی، همدلی و همراهی بیشتری نصیبمان شود؛ که درد آوارگی با باری تازه سنگینتر نشود.
اما امسال شرایط سختتر از همیشه شد و بسیاری از خانوادهها در تنگنایی قرار گرفتند که نه از آن راه پس دارند و نه پیش.
رنج ما فقط عدد و هزینه نیست.
رنج واقعی این است که گاهی احساس میکنیم کسی صدای خستگی ما را نمیشنود؛ و نمیبیند که پشت هر کارت اقامت، پشت هر پرونده و هر هزینه،
یک انسان ایستاده است.
یک خانواده با امیدها و ترسها، با کودکی که رؤیا دارد و پدر و مادری که برای همان رویاها، شبها آهسته اشک میریزند تا مبادا دل بچهها بلرزد.
ما سالهاست در این سرزمین کار میکنیم، زندگی میکنیم، رشد میکنیم، و تنها خواستهمان این است که در تصمیمهای مربوط به زندگیمان، اندکی هم حال و روزِ ما دیده شود؛ اندکی هم دلهای ما حساب شود.
پایان سخن ما گلایه نیست؛ خواهشی است.
خواهشی برای دیدهشدن، برای فهمیدن رنجهایمان، برای اینکه شرایط سخت امروز بر روح و آینده خانوادههایمان سنگینی نکند.
نمیخواهیم باری باشیم؛ تنها میخواهیم فرصت ادامهٔ زندگی آبرومندانه داشته باشیم.
با احترام
جمعی از مهاجران افغانستانی مقیم ایران
