بېرته
داستانی عجیب و شنیدنی از شب اول قبر
در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه میکشید. من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم.
د خپرېدو نېټه: 1392/04/03 21:59د خبر شمېره: 14985سرچینه: خبرگزاری افغان ایرکا

<div style="direction: rtl; text-align: justify;">در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه میکشید. من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">علامه سید "محمدحسین طباطبائی" صاحب تفسیر المیزان داستانی عجیب و شنیدنی از شب اول قبر را نقل می کند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">وی در این باره می گوید: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می گفت: در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما، مادر یکی از دخترهای اَفَنْدی ها (سنی های دولت عثمانی) فوت کرد.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می کرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">هنگامی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می زد: من از مادرم جدا نمی شوم هر چه خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند، ممکن است جانش به خطر بیفتد.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند، و فقط روی قبر را با تخت های بپوشانند و دریچ های هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">دختر در شب اول قبر، کنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است. پرسیدند چرا این طور شده ای؟</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">در پاسخ گفت: شب کنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد که پیامبر من محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) است.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">تا این که پرسیدند: امام تو کیست؟ آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه می کشید. من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify;">مرحوم قاضی می فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می کرد و آن شخصی که همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده اند و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا کرد.</div>